تبليغاتX
مالچیک
روبروی شهر کتاب یه قنادیه ... بعضی اوقات که یه کتاب توپ گیرم میاد و می دونم که رسیدم خونه آنقدر چایی می خورم و پاش می شینم که تموم بشه یه سری هم به قنادی می زنم و نیم کیلو شیرینی خشک می خرم که در کنار چایی تناول کنم .......

این بار با کتاب شیطان در جهنم اثر هنری میلر وارد شدم و شیرینی های ر یز نارگیلی نظرم رو جلب کرد و گفتم آقا نیم کیلو از این بده ... انبر رو برداشت  و مشغول چیدن شیرینی ها در جعبه شد که یکنفر از اینا که به دافی مشهورن وارد شد و گفت : آقا یه کیک می خوام .....

کار مارو نیمه کاره گذاشت و رفت به کار داف مذکور برسه ... کیک سفیدی رو تو جعبه گذاشت و پیچید و تقدیم کرد ... وقتی برگشت بهش گفتم : باریکللا همیشه کار خانوما رو اول راه می اندازی آره ؟

متوجه منظورم شد و با لحن روشنفکرمابانه ای که بچه پنج ساله رو هم به خنده می انداخت گفت : قبول نداری که خانوما مقدم ترند ؟

منم جواب دادم : صد البته ... هرچی هم که خوشگل تر باشن تقدمشون بیشتر می شه ( می خواستم بگم خودتی بابا )

در این لحظه یه خانوم دیگه ای وارد شد و گفت : ببخشید آقا من می خوام برای امام حسین به همسایه ها شیرینی بدم (ندیده بودیم کسی تو عزا شیرینی پخش کنه) بنظر شما چی بگیرم ؟

_ ببین خانوم هر کی امام حسین رو بشناسه براش جنس درجه یک پخش می کنه !!!

گفتم : خوب زرنگیا .... چشماشو گرد کرد و گفت : مگه غیر از اینه ؟ گفتم : نه لابد واسه علی اصغرم این نارگیلی کوچولوهای منو سفارش می کنی بگیرن !!

اخم کرد و گفت : می شه دو و دویست

دو و دویست بهش دادم ( لای دویستی یه صدتومنی له و لورده داغون بود که متوجه اش نشدم )

از در مغازه که اومدم برم بیرون داد زد : داداش بیا صدتومن اضافه دادی

چنان لبخند پیروزمندانه ای برلبش بود انگار تصدیق تموم حرفاش بود که من بهشون شک داشتم ( لی دییز فرست و فروختن شیرینی گردویی واسه خاطر مقام بالای امام حسین )

انتظار داشت بگم : رخصت جوونمرد تا بگه : فرصت جوون !

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 18:37 توسط بهزاد ریاضی |

از سفر میام ... یه سفر عجله ای پر هیجان .. از اون سفرهایی که می ری سوک سوک می کنی و بر می گردی ..............

بنظرم هیچ چیزی اتفاقی تو این دنیا رخ نمی ده ...

سوار یه پراید سفید از زرقان رد شدیم ... کوه های عجیبی دیدم .. یه دشت سرسبز وسیع و  ... یه مه جادویی که به سمت ما می اومد ... به راننده گفتم اینجا همیشه اینجوریه ؟ گفت : نه بخاطر بارندگیه

با خودم گفتم چه فرقی می کنه .. اینجا رو  همیشه همینطوری که الان می بینی تو ذهنت بیاد میاری ...

رفتیم ... خیلی رفتیم ... بالاخره به روستا رسیدیم .. یه سربالایی ... یه امامزاده سمت راست و یه در قرمز سمت چپ ..... در قرمز که باز شد با خودم گفتم خدا خوب بنده هاشو بازی می ده ... چقدر خوبه همیشه آدمو بازی بده .... من الان اینجام و هیچ چیز اتفاقی نیست

.... یه اطاق کاهگلی بود یه علاءالدین که قوری روش قل قل می کرد ... پدرش برام چایی ریخت .. مادرش برام کیک آورد و گفت برم از مدرسه بیارمش ؟ گفتم : نه از درسش می مونه

.... لای در قرمز ایستاده بودن و برام دست تکون می دادن .... وقتی خواستن برن تو دست انداختن گردن هم ..... این یعنی خوشحال بودن


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:50 توسط بهزاد ریاضی |

بین نور و نوشهر بعد از جنگل سی سنگان جاده ای هست که به روستایی به اسم دیزی کلا می رسه ... چندین سال پیش که دو طرف این جاده پر از بوته های تمشک و داخل این بوته ها پر از گنجشک بود این جاده مسیر معرکه ای برای دوچرخه سواری بود ... من و برادرم این جاده رو رکاب می زدیم از بادی که به صورتمون می خورد لذت می بردیم و در انتها مثل دوتا جنازه کنار بقالی کوچولوی روستا می افتادیم و در همون حال یه دلستر خنک سر می کشیدیم که اونقدر لذت بخش بود که انگار از بهشت فرستاده شده بود .....

یه پسر بچه ای اون دور و اطراف بازی می کرد که خیلی بامزه بود و موهای مجعد خوشکلی داشت ... چهار سالش بود و پدر و مادرش از هم طلاق گرفته بودند .. بعضی اوقات که با پدرش از تهران می اومدند اون اطراف معمولا باباهه می خوابید و این بچه اون دور و اطراف پرسه می زد ..... یه روز ازم خواست جلوی دوچرخه بشینه ... سوارش کردم ... از بادی که به صورتش می خورد لذت می برد و می خندید و من از طرز خندیدنش کیف می کردم .......

رکاب می زدم و به کوه پر از درخت نگاه می کردم  که یکدفعه یه تکه چوب رفت زیر چرخ و من باشدت به جلو پرتاب شدم ومحکم افتادم روی آسفالت ... بلند که شدم و برگشتم چند متر عقب تر دوچرخه افتاده بود روی پسر بچه و اون هم هیچ تکونی نمی خورد ...

انگار زمان ایستاد .. گاوی که علف می خورد خشک شده بود سر جاش... مردی که ازدور می اومد ایستاد ... برگ درختها تکون نمی خوردن... خونم داشت منجمد می شد ... وقتی بهش رسیدم و دوچرخه رو از روش برداشتم  دیدم سالمه فقط طوری ترسیده که حتی نمی تونه گریه کنه پیشونیش یه خراش کوچولو برداشته بود توی اون چند ثانیه که بهش برسم انگار ده سال گذشته باشه ... حس کردم الانه که از حال برم ...بغلش کردم ... محکم بغلش کردم و با دستم سرشو چسبوندم به سینه ام ..... نمی دونم چرا اما یکدفعه زدم زیر گریه و یکم بعد اونم شروع کرد به گریه کردن و پاهاشو کوبید  به شکمم که یعنی بزارم زمین ... گذاشتمش زمین ... چند قدم  دست در دست هم راه رفتیم در حالی که هردومون هق هق می کردیم .. یکدفعه هق هقش بند اومد و گفت : این چیه ؟ یه بوته گوجه فرنگی کنار جاده بود ... گفتم : گوجه فرنگیه ......

کنار جاده نشستیم و گوجه فرنگی خوردیم ... ده بار توی دلم گفتم خدایا شکرت

چند متر دور تر دوچرخه ام هنوز روی زمین ولو بود ...

هر بار یاد اون لحظات می افتم .. از ته دل می گم خدایا شکرت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 6:1 توسط بهزاد ریاضی |

شاید شما هم مثل من خیلی اوقات احساس می کنید وبگردی باعث اتلاف وقتتون می شه یا گاهی اوقات بصورت اتفاقی وبلاگ جالبی پیدا می کنید و به لینکهاتون اضافه می کنید ...

شما می تونید با رفتن به آدرس http://topweblogs.blogfa.com/

برترین وبلاگهای بلاگفا در همه زمینه ها  را مشاهده کنید که هر کدام مطالب بسیار جالبی دارند و وبگردی رو هدفمند می کنند .

در بخش برترین وبلاگها از لحاظ تعداد آرا 

رتبه اول از آن نوشته های یک دختر ترشیده است که در مورد معضل ازدواج در ایران است

http://anidalton.blogfa.com/



+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:41 توسط بهزاد ریاضی |

روز 15 آذر یكى از دربانان دانشگاه شنیده بود كه تلفنى به یكى از افسران گارد دانشگاه دستور مى‏رسد كه باید دانشجویى را شقه كرد و جلوى در بزرگ دانشگاه آویخت كه عبرت همه شود و هنگام ورود نیکسون صداها خفه گردد و جنبنده‏اى نجنبد...

قسمتی از گزارش یک سایت خبری است از وقایع 16 آذر 32 ... خنده دار نیست ؟

اول اینکه منبع خبر یکی از دربانهای دانشگاه در سال 32 معرفی شده که گوش وایساده بوده ! (از این موثق تر می خواید ؟؟؟ )

دوم اینکه فردای کشته شدن دانشجوها نیکسون تو دانشگاه تهران سخنرانی می کنه و دکتری افتخاری هم می گیره و آب از آب تکون نمی خوره .... فکر می کنید به این خاطر که یه دانشجوی شقه شده جلوی سردر آویزون بوده ؟ نه به این خاطر که تمامی آثار رو از ترس گندی که بالا آورده بودن سریع پاک می کنن ... دانشجوهای شهید رو بی خبر دفن می کنن و حتی اجازه گرفتن مراسم رو به خانواده هاشون نمی دن .....

یا یک جای دیگه نوشته شده :

او كه مرگ را به چشم مى‏دید و خود را كشته مى‏دانست دگر نتوانست این همه فشار درونى را تحمل كند

.... فکر نمی کنم کسی صبح بقصد کشته شدن از خونه بیاد بیرون و بره دانشگاه در ضمن خوبه همه شاهدان گفته اند که دانشجویان شهید بعد از شعار دادن در هنگام فرار مورد اصابت گلوله قرار گرفتند ....

می دونید چیه قضیه از حماقت انسانها آب می خوره ...  رژیم شاه همیشه سعی می کرد اوضاع رو هنگام ورود یک مقام آمریکایی به ایران آروم نگه داره  حتی گاهی اوقات هدایایی بین دانشجویان توزیع می شد .... اما  اونها سال 32 تجربه خیلی خیلی کمی در آروم کردن اوضاع داشتند و تا اون موقع بصورت عملی یادنگرفته بودند که سرکوب دانشجو مثل سرکوب مردم عادی نیست و واقعا تو قضیه 16 آذر گند بالا آوردند چند ماه قبل از 16 آذر در مرداد 32 با چوب و چماق و اسلحه مردم رو سرکوب کرده بودند و این سرکوب اونقدر شدید بود که هر آدم عادی که یه آژان اسلحه بدست می دید خودشو خیس می کرد اونها فکر می کردن همین رفتار با دانشجو هم جواب می ده غافل از اینکه با این کار فقط احساسات دانشجویانی رو که بیشتر از هر کس دیگه ای زجر سرکوب شدن رو تحمل می کردن انگولک می شد .... دانشجو وقتی می بینه یه نظامی اسلحه  بدست جلوش ایستاده به این معنی که چون اسلحه دارم تو باید خفه شی ! یادش می ره گلوله چقدر داغه ... یادش می ره یکنفر رو دوست داره ... یادش می ره به آینده امیدواره ... یادش می ره هفته قبل چقدر به استادش التماس کرده که بهش نمره بده ........ فقط زورش می گیره و از خشم فریاد می زنه ... همین تفنگ بدست هارو عصبانی می کنه و برای رد این تردید که تفنگ قوی تره دستها می رن رو ماشه .... صدای گلوله اونقدر بلند و لرزاننده است که همه  پا به فرار می ذارن و در این بین یکنفر به زمین می افته یه آخ دردناک می گه و می میره ........................... آره بنظر من به همین سادگیه... قهرمانی در کار نیست ....

بزرگ نیا .. شریعت رضوی و قندچی سه تا آدم مظلومی بودن که بین اون جماعتی که از وحشت صدای گلوله فرار می کردن به زمین افتادن ............. سه تا آدمی که قصد مردن نداشتن بلکه در تلاش برای زنده موندن

می دویدند ..... هر کس که از ظلم عصبانیه به این معنی نیست که زندگی رو دوست نداره ...

  همین مظلومیته که 16 آذر رو ساخته ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 8:51 توسط بهزاد ریاضی


تو این دوهفته واقعا متعجب شدم از این رو یی که صبر و تحملم داره ... واقعا از رو نمی ره ...

بعضی شبا اونقدر ایستاده کار می کردم راه می رفتم و رو نقشه ها فکر می کردم که پاهام بی حس می شدن و تعادلم رو از دست می دادم ... ولی بالاخره تموم شد .. یه ماکت یک پنجاهم هم از کار ساختم و مهندس هم اونقدر از کار ایراد گرفت و اونقدر من اصلاح کردم که جایی برای ایراد گرفتن نموند ... وقتی عینکشو می گذاشت رو نوک دماغش و سرشو نزدیک می کرد تو دلم می گفتم تورو جون مادرت دیگه ایراد نگیر پیرم کردی ... بعد مهندس می گفت : بیا یه کاری بکنیم ...(این بیا یه کاری بکنیم یعنی دوباره یه کاری رو تکرار کنیم ) و من یه نفس عمیق می کشیدم و می گفتم : هرچی شما صلاح می دونید ....

ولی من این پیرمرد رو دوست دارم چون واقعا حوصله اش از اصلاح کردن و دوباره کاری سر نمی ره و هر بار هم کار بهتر از دفعه قبل می شه ....

تو آخرین لحظات کار .. مهندس گفت چه خوب می شد اگه یه کاور شیشه ای رو ماکت می ذاشتیم که گرد و خاک روش نشینه ( با خودم گفتم نخیر انگار این کار تموم نمی شه ) باشه آقای مهندس براتون می سازم ... پلکسی .. کاتر .. چسب .. مگه این کاتر کوفتی پلکسی ها رو می برید ؟ تمام دستم تاول زد بس که کاتر کشیدم ... آخرش کاور حاضر شد ... مهندس یه نگاهی بهش انداخت .. یکم راه رفت بعد عینکش رو گذاشت رو نوک دماغش و سرشو برد نزدیک و گفت : بیا یه کاری بکنیم .. یه کاور دیگه بساز .. با پلکسی قطورتر .. تمیز تر .. محکم تر .. شایدم سفارش بدیم با لیزر برامون دربیارن بهتر باشه ....

من که داشتم از حال می رفتم گفتم آره با لیزر بهتره ... رفتیم پامنار سفارش دادیمو روز بعد من رفتم که کارو بگیرم  ..... روز بعد وقتی کاور حاضر شد از شانس بد من هزینه اش تنها سه هزار تومن از کل پول توی جیب من کمتر شد .... خدایا چطوری ببرمش ... تنها راهی که با سه هزار تومن بفکرم رسید موتور بود ... فکرشو بکنید یه باکس بزرگ شیشه ای با موتور که یه وجب جا واسه نشستن داره .. یارو موتوریه پیشنهاد داد کاور رو بذارم رو سینه ام و به عقب خم بشم ...  خودش هم به حالت ایستاده موتور رو می روند که جا باز بشه.. یک اوضاعی بود مثل نمایش دیوار مرگ پارک ارم (تصویر 1 ) فکرشو بکنید از پامنار به گیشا با  یه باکس شیشه ای رو سینه و به عقب خم شده روی موتور که با هر سرعت گیری یه متر می پره بالا ... به توحید که رسیدیم کمرم داشت می پکید ... داد زدم نگه دار داغون شدم ... گفتم اینجوری نمی شه کمرم داغون شد ... اینجا جناب موتوری پیشنهاد دوم رو مطرح کردن که از اولی راحت تر ولی بسیار مضحک بود طوری که باعث نشاط رانندگان اتوبان چمران در ادامه مسیر شد ... ایندفعه خودم رفتم داخل باکس و از بیرون با دستم نگهش داشتم (تصویر 2 ) و از داخل اون فضای شیشه ای به راننده ها  که یکنفر تو آکواریوم رو می دیدند لبخند می زدم !

وقتی مهندس دسته چکشو در آورد نفس راحتی کشیدم که بالاخره این پروژه تموم شد ... وقتی می خواست چکو بنویسه ازم پرسید مهندس ریاضی اسم کوچیکت چی بود ؟ گفتم بهزاد و تو دلم کلی کیف کردم چون بار اولی بود که کسی مهندس رو نه برای اسکل کردن که بمعنای واقعی درموردم بکار می برد !

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:30 توسط بهزاد ریاضی |

چند روز پیش یه خبر باعث شد برم تو اتاقم در رو ببندم به آسمان آبی نفتی نگاه کنم و یه آه بکشم .........


فکر کنم ماجرا حدود 5 سال قبل بود .. روزهایی که بم زلزله اومده بود ... آقای دکتر ش و خانمش از آمریکا بر می گشتن ایران و طوری بلیط گرفته بودن که یک روز پیش ما باشن و بعد برن ایران .. دکتر مرد بزله گو و شوخی بود و مدام از خنده سرخ می شد ولی خانومش حالت چشماش یه غمی داشت ... نه به این خاطر که آدم غمگینی باشه این حالت بخاطر یه وقار خاصی بود که داشت ..... آمدن دکتر و خانومش به خانه ما واقعه خاصی برای هیچکس نبود ... اونها آشناهای قدیمی بودن که بعد از سالها می دیدیم ... خاطره خاصی ازشون نداشتیم ... فقط باید بهشون احترام می ذاشتیم ... فردا می رفتن بدون اینکه اتفاق خاصی بیافته و تا سالها خبری ازشون داشته باشیم ( تا همین چند روز پیش ) ... من پیشنهاد کردم دکتر و خانومش رو ببرم مرکز شهر یه دوری بزنن و ساختمانهای تاریخی رو ببینن ... کلیسایی بود که اون شب مراسم خاصی توش برگزار می شد .. می گفتن تصاویر حواریون اون شب هر سال به گریه می افتن ... یعنی شما می بینید که از چشمان نقاشی ها اشک میاد ... من هرگز همچین چیزی ندیدم اما فضای این کلیسا در اون شب بخاطر حال خاص زائرین همیشه متفاوت بود ... دکتر حوصله نداشت بیاد داخل کلیسا و مراسم رو ببینه رفت تا چند تا عکس از اطراف بگیره در عوض خانومش مشتاق بود تا مراسم رو ببینه ... ما رفتیم داخل .. من کمی عقب تر بودم که خادمین کلیسا مردم رو جدا کردن ... یک عده از جمله من که دم در بودیم به بیرون هدایت شدیم و خانم دکتر بهمراه عده دیگر که به محراب نزدیک بودند به جلو هدایت شدند ... خانم دکتر ترسید که با زائرین هماهنگ نباشه و کاری کنه که توجه دیگران جلب بشه ... برگشت و با همون نگاه  غمگین مهربون به من نگاه کرد و من در حالتی که به بیرون رانده می شدم با نگاهم بهش فهموندم که جای هیچ نگرانی نیست .... وقتی مراسم تموم شد بیرون نم نم بارون می آمد و زمین سنگفرش لغزنده بود ... خانم دکتر که بیرون اومد احساس کرد ممکنه لیز بخوره و منتظر موند تا من جلو برم و دستش رو بگیرم ... خیلی متاثر شده بود فضای معنوی داخل .. بوی عود و نور شمع و صدای ناله مانند ذکر حال خاصی بهش داده بود ... در حالی که به من تکیه داده بود چند قدم بدون صحبت راه رفتیم که بهم گفت : همه ادیان دنبال آرامشی هستند که از ارتباط با خدا حاصل می شه ... همشون زیبا هستند ... من در جواب لبخند زدم و گفتم آره هر عبادتی آدم رو آروم و سبک می کنه ... بعد خانم دکتر دوباره لبخند زد و گفت : من یه پسر دارم که هم سن توئه ..........

اونا فردا رفتن و دیگه خبری ازشون نشد اما اون لحظات کوتاه جلو کلیسا .. سنگ فرش خیس و چهره غمگین و زیبای خانم دکتر بخاطرم موند ... چند روز پیش خواهرم گفت : بهزاد دکتر ش بود .... من گفتم خوب خوب ... یادته ؟ آره آره که یه روز اومدن ... یه پسر داشت ... آره هم سن من بود  خوب ؟؟ پسرش سه روز پیش آنفولانزا می گیره و فوت می کنه .. در عرض سه روز

..... به آسمون تیره نگاه کردم .. داشت غروب می شد ... یاد چهره خانم دکتر افتادم .. غم چهره اش که انگار از امروز خبر می داد ... دوست داشتم کنارش بودم و دستش رو می گرفتم .............  و یادش می انداختم که خدا همیشه منتظر آروم کردن بنده هاشه ..........


+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:58 توسط بهزاد ریاضی |

سریال لاست یا کتاب چون رود جاری باش پائولو کوئلیو ... هر دوشون رو خیلی دوست دارم به این خاطر که ایده هر دو از فلسفه ای نشات گرفته که من بهش سخت معتقدم :

ما در دنیایی پر از معجزات زندگی می کنیم .. همه چیز به هم ارتباط دارند .. ارتباطات رو که پیدا کنیم متوجه می شیم همه چیز تحت کنترله ! ... چرا متوجه معجزات نمی شیم ؟ چون توجه مون به اطراف کمه و این باعث می شه نشانه ها از کنارمون بگذرن بدون اینکه متوجه شون بشیم ..........

یک هفته است که از خونه بیرون نیومدم و سخت درگیر کار مهندسم .. یک ساعت پیش دیدم حالا که کار داره به آخرش نزدیک می شه راندمان کارم بشدن اومده پائین .. دیدم باید برم بیرون و یه قدمی بزنم تا روحیه ام عوض بشه .... تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و دلستر لیمویی دستم بود که احساس کردم دختر کناری ام داره واسه پسر کناریش خالی می بنده .. یه نگاه بهش انداختم ... آره داره خالی می بنده .. من می شناسمش .. خدایا کجا دیدمش ؟ ... وای خدا کجا دیدمش ؟ یادم نمی یاد ..... یکمی جلوتر کنار دکه روزنامه فروشی احساس می کنم پسر کناری ام داره واسه دختر کناری اش خالی می بنده ... یه نگاه بهش می اندازم ... آره داره خالی می بنده من می شناسمش تو فست فود فیفتی (50) کار می کرد ... همون فست فود سر کوچه که تعطیل شده .......................... آها یادم اومد اون دختره هم تو کافه گالری کار می کرد .. همون کافه ای که تعطیل شده

1. هر دو با مواد غذایی سر و کار داشتن

2. هر دو داشتن در مورد خودشون خالی می بستن

3. هر دو بعلت تعطیل شدن محل کارشون الان کار دیگه ای می کنن

اشتراکاتشون باعث شد من از روی پسر دومی دختر اولی رو بیاد بیارم یا شاید از اولی به دومی و دوباره به اولی !!! ........ این دو نفر هیچ ربطی بهم نداشتن و نکته جالب قضیه همینه... اینکه بی ربط ترین چیزها با یک واسطه که خود آدمه ربط می گیرند اونم وقتی که درست در یک بازه زمانی که تو تصمیم می گیری بعد از یک هفته از غارت بیرون بیای جلوی راهت سبز می شن !!

.................. برگردم سر کار .. فردا پس فردا باید تحویلش بدم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:5 توسط بهزاد ریاضی |

بذارید اول دقیقا توضیح بدم منظورم از عنوان مطلب چیه بعد به شرح ماجرایی بپردازم که درگیرشم !

اول منظورم از عنوان مطلب ... بهتره یه مثال بیارم ... یه دوستی داشتم به اسم ناصر که نامزدش واقعا فکر می کرد خیلی این ناصر فرشته است ( البته ناصر هم مفسد فی الارض نبود ولی یکی بود مثل بقیه ) ... یه روزی ناصر بهم گفت بهزاد بدجوری دارم اذیت می شم .. نامزدم فکر می کنه من از آسمون اومدم فکر می کنه من تو زندگی ام دروغ نگفتم نگاه چپ به کسی نکرده ام حرفای چاله میدونی به کسی نزدم .......... من بهش گفتم ناصر از وقتی تو با این آدم آشنا شدی من کمتر دیدم دروغ بگی یا اونقدر تو فکرشی که کاری به آدم دیگه ای نداری و مودب تر هم شدی .. پس بد نبود که نامزدت از اول از تیریپپت دچار این سوء تفاهم شد که آدم  خیلی مثبتی هستی ... یعنی تو از این قضیه استفاده مثبت کردی نه سوءاستفاده ... و خدا هم همیشه می خواد ببینه ما از موقعیت ها چه استفاده ای می کنیم

.... پس اگر این روند رو ادامه بدی کم کم همونی می شی که فکر می کردن بودی و  اونوقت اصلا خودت هم یادت می ره چی بودی .... تاریخ پر از داستانهاییه که یکنفر چون فکر می کردن آدم خوبیه خوب شده و بر عکس چون فکر می کردن آدم خوبیه یه کلاهبرداری مشتی کرده ... من نمی گم فکر کنیم همه خوبن می گم اگه فکر کردن ما خوبیم وجدان داشته باشیم و خوب بشیم ........

حالا قضیه ای که برای خودم اتفاق افتاده ... از طریق یه دوستی با مهندس خیلی کار درستی که ورودی 40 سال پیش هنرهای زیباست آشنا شدم ... مهندس در مورد قابلیت های من ! ( اگه داشته باشم ) دچار سوء تفاهم شده و از من کاری خواسته که برای من خیلی بزرگه ... اولش خیلی ترس داشتم اما بعد با خودم گفتم تمام تلاشم رو می کنم که به سطحی که مهندس می خواد برسم ( بالاخره از یه جایی باید شروع کرد دیگه)

بهش گفتم کار رو انجام می دم و اگه خوشش نیومد می تونم ده بار دیگه تکرارش کنم تا خوشش بیاد ... امروز وقتی یک چهارم مبلغ قرار داد رو گرفتم حال عجیبی داشتم ( یه جور تعهد یا اعتمادی که باید ثابت کنم لیاقتش رو داشتم ) ... تو راه مدام فکر می کردم .. یادداشت بر می داشتم و نقشه ها رو مرور می کردم ... وقتی آمدم خونه چندین ساعت روی نقشه ها فکر کردم .. اسم چند نفر رو نوشتم که می تونن کمکم کنن و کتابهایی که بدردم می خورن  ............... باور کنید نزدیک شدن به چیزی که طرف می خواد خیلی آسون تر از اونی بود که فکر می کردم .... مطمئنم کار عالی می شه ... آنقدر انرژی دارم که قابل توصیف نیست .......

چند بار خواستم بگم مهندس این کار من نیست ... خدارا شکر که نگفتم ... کار من نبود ولی داره کار خودم می شه !

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:48 توسط بهزاد ریاضی |

بنظرم خیلی خوبه آدم اگر حس خوبی نسبت به کسی داره اون طرف رو از ویژگیهایی که داره و باعث شده نسبت بهش حس خوبی پیدا کنی مطلع کنه ... این کار دوتا حسن داره اول باعث می شه اون فرد بعضی از قابلیت هاشو بشناسه و تقویتشون کنه دوم اینکه طرف رو امیدوار تر می کنه باعث می شه  لااقل یک روز رو مثبت تر با انرژی تر و شادتر بگذرونه ...

ما ایرانی ها با اینکه از تملق گو ترین های ملل دنیا هستیم و روزی ده بار چاکرم و غلامم و مخلصم و ... نقل زبونمونه ولی وقتی پای بیان احساسات خالصانه بمیان میاد می گیم : نه بهش بگم فکر می کنه دارم پاچه خواری می کنم یا می خوام کارمو راه باندازه یا دارم خودمو براش لوس می کنم !

درصورتی که هیچ چیزی زیباتر ازبیان احساسات نیست چطور وقتی خواسته ای داری مشکل نیست که قربون صدقه طرف بری اونوقت وقتی خواسته ای نداری و فقط می خوای فضا رو زیباتر کنی سخته از خوبی های طرف تعریف کنی ؟ حالا جالب اینجاست که وقتی برعکس از برخورد یکنفر یا قیافه اش یا رفتارش بدمون میاد اتوماتیک سریع گوشی رو دست طرف می دیم که حالم ازت بهم می خوره !! و اونقدر در این کار خبره ایم که نیاز به هیچ تمرینی نداریم !

من  به گارسونی که خوب سرویس می ده می گم که از نحوه کارش لذت بردم .. به کارمندی که خوب کار راه میاندازه می گم که واقعا خوش برخورده .. به راننده ای که تو ترافیک خودشو کنترل می کنه و عصبانی نمی شه می گم که خیلی صبوره .. به پدر و مادرم که همیشه به فکر ما بودن می گم که خیلی متعهد و فداکارن به استادی که خوب درس می ده حتی وقتی ازش 14 می گیرم نامه می نویسم و می گم که ممنون که خوب درس دادی و با استیلت حال می کنم ........... حاصلش لبخند های شیرینیه که باعث می شه با خودت بگی چه خوب شد بهش گفتم .. گارسون می گه خواهش می کنم باید به مشتری رسید امیدوارم بازم اینجا بیاید .. کارمند می گه شما لطف دارید ما دوست داریم مردم کمتر سختی بکشن و زود کارشون راه بیافته و مارو هم دعا کنن .. راننده می گه بالاخره باید کنار اومد دیگه آقا ... بخوایم بی خود اعصاب خودمونو خورد کنیم با مسافر هم درگیر می شیم و خدا رو خوش نمی یاد .. پدرم و مادرم می گن همین که بچه قدر آدم رو بدونه برای پدر و مادر کافیه و استادم گره ابروهاش باز می شه و مغرورانه لبخند ملایمی می زنه و می گه : از لطف شما ممنونم ...


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط بهزاد ریاضی |