تبليغاتX
مالچیک
بذارید اول دقیقا توضیح بدم منظورم از عنوان مطلب چیه بعد به شرح ماجرایی بپردازم که درگیرشم !

اول منظورم از عنوان مطلب ... بهتره یه مثال بیارم ... یه دوستی داشتم به اسم ناصر که نامزدش واقعا فکر می کرد خیلی این ناصر فرشته است ( البته ناصر هم مفسد فی الارض نبود ولی یکی بود مثل بقیه ) ... یه روزی ناصر بهم گفت بهزاد بدجوری دارم اذیت می شم .. نامزدم فکر می کنه من از آسمون اومدم فکر می کنه من تو زندگی ام دروغ نگفتم نگاه چپ به کسی نکرده ام حرفای چاله میدونی به کسی نزدم .......... من بهش گفتم ناصر از وقتی تو با این آدم آشنا شدی من کمتر دیدم دروغ بگی یا اونقدر تو فکرشی که کاری به آدم دیگه ای نداری و مودب تر هم شدی .. پس بد نبود که نامزدت از اول از تیریپپت دچار این سوء تفاهم شد که آدم  خیلی مثبتی هستی ... یعنی تو از این قضیه استفاده مثبت کردی نه سوءاستفاده ... و خدا هم همیشه می خواد ببینه ما از موقعیت ها چه استفاده ای می کنیم

.... پس اگر این روند رو ادامه بدی کم کم همونی می شی که فکر می کردن بودی و  اونوقت اصلا خودت هم یادت می ره چی بودی .... تاریخ پر از داستانهاییه که یکنفر چون فکر می کردن آدم خوبیه خوب شده و بر عکس چون فکر می کردن آدم خوبیه یه کلاهبرداری مشتی کرده ... من نمی گم فکر کنیم همه خوبن می گم اگه فکر کردن ما خوبیم وجدان داشته باشیم و خوب بشیم ........

حالا قضیه ای که برای خودم اتفاق افتاده ... از طریق یه دوستی با مهندس خیلی کار درستی که ورودی 40 سال پیش هنرهای زیباست آشنا شدم ... مهندس در مورد قابلیت های من ! ( اگه داشته باشم ) دچار سوء تفاهم شده و از من کاری خواسته که برای من خیلی بزرگه ... اولش خیلی ترس داشتم اما بعد با خودم گفتم تمام تلاشم رو می کنم که به سطحی که مهندس می خواد برسم ( بالاخره از یه جایی باید شروع کرد دیگه)

بهش گفتم کار رو انجام می دم و اگه خوشش نیومد می تونم ده بار دیگه تکرارش کنم تا خوشش بیاد ... امروز وقتی یک چهارم مبلغ قرار داد رو گرفتم حال عجیبی داشتم ( یه جور تعهد یا اعتمادی که باید ثابت کنم لیاقتش رو داشتم ) ... تو راه مدام فکر می کردم .. یادداشت بر می داشتم و نقشه ها رو مرور می کردم ... وقتی آمدم خونه چندین ساعت روی نقشه ها فکر کردم .. اسم چند نفر رو نوشتم که می تونن کمکم کنن و کتابهایی که بدردم می خورن  ............... باور کنید نزدیک شدن به چیزی که طرف می خواد خیلی آسون تر از اونی بود که فکر می کردم .... مطمئنم کار عالی می شه ... آنقدر انرژی دارم که قابل توصیف نیست .......

چند بار خواستم بگم مهندس این کار من نیست ... خدارا شکر که نگفتم ... کار من نبود ولی داره کار خودم می شه !

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:48 توسط بهزاد ریاضی |

بنظرم خیلی خوبه آدم اگر حس خوبی نسبت به کسی داره اون طرف رو از ویژگیهایی که داره و باعث شده نسبت بهش حس خوبی پیدا کنی مطلع کنه ... این کار دوتا حسن داره اول باعث می شه اون فرد بعضی از قابلیت هاشو بشناسه و تقویتشون کنه دوم اینکه طرف رو امیدوار تر می کنه باعث می شه  لااقل یک روز رو مثبت تر با انرژی تر و شادتر بگذرونه ...

ما ایرانی ها با اینکه از تملق گو ترین های ملل دنیا هستیم و روزی ده بار چاکرم و غلامم و مخلصم و ... نقل زبونمونه ولی وقتی پای بیان احساسات خالصانه بمیان میاد می گیم : نه بهش بگم فکر می کنه دارم پاچه خواری می کنم یا می خوام کارمو راه باندازه یا دارم خودمو براش لوس می کنم !

درصورتی که هیچ چیزی زیباتر ازبیان احساسات نیست چطور وقتی خواسته ای داری مشکل نیست که قربون صدقه طرف بری اونوقت وقتی خواسته ای نداری و فقط می خوای فضا رو زیباتر کنی سخته از خوبی های طرف تعریف کنی ؟ حالا جالب اینجاست که وقتی برعکس از برخورد یکنفر یا قیافه اش یا رفتارش بدمون میاد اتوماتیک سریع گوشی رو دست طرف می دیم که حالم ازت بهم می خوره !! و اونقدر در این کار خبره ایم که نیاز به هیچ تمرینی نداریم !

من  به گارسونی که خوب سرویس می ده می گم که از نحوه کارش لذت بردم .. به کارمندی که خوب کار راه میاندازه می گم که واقعا خوش برخورده .. به راننده ای که تو ترافیک خودشو کنترل می کنه و عصبانی نمی شه می گم که خیلی صبوره .. به پدر و مادرم که همیشه به فکر ما بودن می گم که خیلی متعهد و فداکارن به استادی که خوب درس می ده حتی وقتی ازش 14 می گیرم نامه می نویسم و می گم که ممنون که خوب درس دادی و با استیلت حال می کنم ........... حاصلش لبخند های شیرینیه که باعث می شه با خودت بگی چه خوب شد بهش گفتم .. گارسون می گه خواهش می کنم باید به مشتری رسید امیدوارم بازم اینجا بیاید .. کارمند می گه شما لطف دارید ما دوست داریم مردم کمتر سختی بکشن و زود کارشون راه بیافته و مارو هم دعا کنن .. راننده می گه بالاخره باید کنار اومد دیگه آقا ... بخوایم بی خود اعصاب خودمونو خورد کنیم با مسافر هم درگیر می شیم و خدا رو خوش نمی یاد .. پدرم و مادرم می گن همین که بچه قدر آدم رو بدونه برای پدر و مادر کافیه و استادم گره ابروهاش باز می شه و مغرورانه لبخند ملایمی می زنه و می گه : از لطف شما ممنونم ...


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط بهزاد ریاضی |

دانشکده حقوق رو دوست دارم .. احساس نمی کنم تو دانشکده حقوق غریبه ام .. پدربزرگم اونجا درس خونده .. حوادث تاریخی زیادی از جمله ترور ناموفق شاه تو این دانشکده اتفاق افتاده و این علاقه من رو به حقوق بیشتر می کنه ( چون عاشق تاریخم ) ... البته بوفه دانشکده حقوق هم فضای زنده ای داره و ساندویچ مخصوص حقوق هم بین بچه های هنرهای زیبا معروفه ... خلاصه اینکه کم نمی رم اونجا ...

چند روز پیش رفته بودم حقوق که تو برد در مورد جلسه دفاع از پایان نامه ای با عنوان فرزند خواندگی نوشته بود ..

روز بعد در ساعت مقرر رفتم جلسه دفاع ... حقیقت اینکه من به موضوع فرزند خواندگی خیلی علاقمندم بنظرم یکی از ارزشمندترین کارهاییه که می شه برای یه انسان دیگه انجام داد .. قبل از دفاع با یکی از اساتید دانشکده صحبت کردم پیرزن مهربان و مودبی بود که یه لیموی تازه تو دستش گرفته بود که بوی خیلی خوبی داشت حرف جالبی می زد می گفت : تو ایران  معمولا وقتی یه نفر یه زن نیازمند رو می بینه بخاطر ثوابش ! سریع طرف رو صیغه می کنه ولی فرزند خواندگی مثل اروپا و آمریکا طرفدار آنچنانی در ایران نداره و از لحاظ حقوقی هم با کلی مشکل مواجهه و  اندک افرادی هم که خواستارش هستند بخاطر بچه دار نشدنه ....

جلسه دفاع خیلی برام جالب بود .. قرآن فرزند خواندگی رو نا مشروع دانسته (البته نیاز به تفسیر داره )

و رو همین اصل فرزند خواندگی در ایران بمعنای واقعی هیچ معنایی نداره ( یعنی اینکه کسی رو به فرزندی قبول کنی درست مثل فرزند خودت ) چیزی که در ایران فرزند خواندگی نامیده می شه حمایت از یک کودک بی سرپرسته همین ... یعنی بچه رو میاری پیش خودت و بزرگش می کنی ... این بچه اگه تو بمیری ارثی از تو نمی بره و با مثلا زن یا دختر یا مادر و خواهرت  محرم نمی شه مگه اینکه صیغه محرمیت خونده بشه و ... و در کل هیچ حقوق قانونی که یه بچه واقعی داره شامل اون نمی شه ( به همین خاطره که این اسمش سرپرستیه و حقوقی پیش بینی نشده که فرزند خوانده مثل فرزند واقعی تو باشه چون قرآن در ظاهر گفته فرزند خواندگی نامشروعه)

حالا بحث بر سر این بود که اگه تفسیر درستی از آیه ای که فرزند خواندگی رو نامشروع دانسته بشه می شه حقوقی وضع کرد که کودک واقعا فرزند خوانده بشه ؟ (مثل فرزند خود آدم )

اعراب تنها پسرها رو بعنوان فرزند خوانده قبول می کردند چون پسرها می تونستند براشون کار کنن و بجنگن .. فرزند خوانده ها هیچ حق و حقوقی نداشتند و همیشه پایین تر از فرزندان واقعی قرار می گرفتند .. در واقع آنها برده هایی بودند که براشون پولی پرداخت نشده بود ....... این رفتار سبب شد قرآن فرزند خواندگی رو نامشروع بدونه (یعنی فرزند خواندگی با این نیت رو ) همه می دانند که پیامبر ز ید ابن حارثه رو بعد از نزول این آیه به فرزند خواندگی قبول کرد ( این نشون می ده اگر فرزند خواندگی بمعنای واقعی و نه اجیر کردن صورت بگیره هیچ دلیلی وجود نداره که نامشروع باشه )

................................ خلاصه اینکه با توجه به مطالب بالا صاحب پایان نامه فوق ( آقای شریعتی )

به پنج مرجع تقلید نامه می نویسه و می پرسه  آیا با لحاظ کردن عوض شدن شرایط جامعه ی امروز می شه حقوق جدیدی وضع کرد و فرزند خواندگی رو مشروع دانست ؟ هر پنج نفر بدون دادن هیچ توضیحی می گن : با توجه به گفته قرآن فرزند خواندگی نامشروعه !!

......................... بنظر شما چرا اگه پدر و مادری بچه ای رو بدنیا بیارن و جز نفرت چیزی بهش نبخشن باز پدر و مادر محسوب می شن ؟ ( نمونه اش یکی از دوستام که پدرش یه انسان کثیف بمعنی واقعیه و هر روز ضمن شکنجه های روحی زیادی که بهش می ده  می گه تو نتیجه یه شب هوس منی و نه بیشتر (البته نه اینقدر مودبانه بلکه با الفاظ بسیار رکیک ) ... اما اگر دونفر با عشق یک بچه رو بزرگ کنن و تمام تلاششون این باشه که اون بچه از نظر حقوقی  جای بچه واقعی شون رو بگیره در نهایت باید با این جواب روبرو بشن که کارشون نامشروعه ؟؟ ......

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:13 توسط بهزاد ریاضی |

قطعا آدم احساس بدی پیدا می کنه وقتی تو محیطی قرار می گیره که آدمهای اون محیط به زندگی زشت و خالی از ظرافت خو پیدا کردن و از اون راضی هم هستن اونوقت تو می خوای بهشون حالی کنی زندگی چقدر می تونه ارزشمند تر و انسانی تر باشه ... این حالی کردنه خیلی سخته .. انگیزه ات رو از دست می دی وقتی دلت برای کسایی می سوزه که خودشون دلشون به حال خودشون نمی سوزه .... قصه خودم نیست قصه یکی از بهترین رفیقامه ...

وقتی فیلم (...) پخش شده بود دوستم واقعا زجر می کشید .. زجر می کشید که چرا این مردم دست بدست هم دادن تا بردن آبروی یکنفر بعد وسیعتری بگیره .. انگار نه انگار اون هم خواهر یکیه .. دختر یکیه ..

دوستم که معلمه می ره سر کلاس و به بچه ها می گه که  بردن آبروی یکنفر چقدر زشته .. با اندوه .. با غمی که سنگین بوده ( چون برادر طرف رو می شناخته و دائم از خودش می پرسیده برادرش الان چه حالی داره ؟) ....... یکی از بچه ها می گه : آره آقا .. خود دختره هم آخر فیلم گریه می کرد ... و همه می زنن زیر خنده .................. اما اینجای قضیه ناراحت کننده نیست ... وقتی میاد دفتر می بینه معلم ها (آنهایی که باید به بچه ها یاد بدن ) دارن فیلم رو با هم می بینن .. یکی می گه خوب تیکه ایه و اون یکی می گه برام بولوتوثش کن !!!

............... آخ دوست من می دونم چقدر یه وقتایی سنگین می شی ... از محیطی که توشی و کوچیکه ... اما مگه می شه آدم طالب خوبی باشه و خدا تنهاش بذاره ... من تو همون شهر کوچیک .. تو خونه تو کلی زیبایی دیدم و کلی چیز یاد گرفتم ...

سیوان خیلی وقته یه نامه برات نوشتم اما چون می خواستم نامه همراه چندتا عکس باشه و هنوز فرصت نکردم عکسهارو چاپ کنم نامه ات مونده رو میزم ...


تو عروسیت من و محسن کنار هم ایستاده بودیم که محسن گر یه اش گرفت ... بهم گفت سیوان خیلی آدم خوبیه .. خیلی براش خوشحالم .. آدم خوب خیلی کم شده

راست می گفت ادم خوب خیلی کم شده ... خوشحالم که یکیشون دوست منه .. بقول خودت داداشمه !

نیرویی که در تو هست قوی تر از نیروی کل دنیاییست که دور و برته اینو یادت نره .. همیشه امیدوار باش ..



+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:5 توسط بهزاد ریاضی |

فکرشو بکن شنیدی آدمهای عجیبی هستن که با فرو کردن چاقو تو کله بیمارا امراضشون رو خوب می کنن ... از جای فرو کردن چاقو نه خونی میاد نه طرف چیزی می فهمه

..... بعد می بینی جلوی پیرزن چروکیده سیاهی نشستی که چاقوی زنگ زده زشتی رو عمود تو کاسه آب گرفته

تو فقط برای کنجکاوی اومده بودی ... اما پیرزن چاقو رو از کاسه آب درمیاره و با دست چپ که روش یه ضربدر خالکوبی شده بهت اشاره می کنه و می گه بیا جلو .... دست چپشو طوری آماده می کنه انگار می خواد  بگه هندونه به شرط چاقو شعار نیست بلکه حقیقت داره !

باید فرار می کردم اما جو خیلی سنگین بود .. پشت گردنم یخ کرد ... مثل زمانی که می خواستم آمپول بزنم و مامانم وعده می داد که اگر گریه نکنی برات پاستیل کشی و پفک می خرم به خودم روحیه دادم که هیچی نمی فهمی زود تموم می شه ..... اصلا درد نداره

پیرزن کف دست چپش رو رو سرم گذاشت و ته چاقو رو ( نه نوکشو ) با دست راست رو سرم حرکت می داد و می گفت : بوبوبوبوبوبوبو ... بو ... بوبوبوبوبوبو ... بو

با خودم تو حالت گیجی گفتم مثل یه دستگاه فلزیاب می مونه .... بوبوش که قطع شد گفتم ... آره پیداش کرد همون نقطه ایه که باید چاقو بخوره !!!

ولی هیچ اتفاقی نیافتاد ... داشتم پس می افتادم ... گفت : چرا اومدی ؟ شروع کردم به پرت و پلا گفتن : تو تصمیم گیری هام دچار تردید می شم و ... !!! هیچی از حرفم نفهمید ... گفت : سرت درد می کنه ؟ گفتم نه

گفت : زندگی ات پر گره است می خوای بازشون کنم ؟ گفتم : نه بزارید بسته بمونه !

وقتی از اون خونه تاریک اومدیم بیرون انگار دنیارو بهم داده بودن .... داریوش گفت یکی دیگه هست که اسمش عربعلیه بریم اونم ببینیم .... گفتم باشه ولی اگه باز چاقو تو کار باشه من نیستم ....

جلوی یه خونه یه پیرمردی نشسته بود .. خودش بود با چشمای ریز و کلاه نمدی.. نزدیک 80 بود ....

از ترس ایندفعه داریوش رو فرستادم جلو ... به نوه اش در گوشی گفت یه چیزی بیاره ... چاقو رو که تو دست نوه اش دیدم به داریوش با سر اشاره کردم که بزنیم به چاک .... پریدیم تو ماشین و د در رو  ....

نتیجه گرفتم سری که درد نمی کنه هرچی هم که صاحبش کنجکاو باشه روا نیست که چاقو توش بره !!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:23 توسط بهزاد ریاضی |

وقتی پسر رو آوردند بخش دو تا از انگشتای دستش آش و لاش شده بودن ... تو این شلوغی ها  این بلا بسرش آمده بود ..... مادرش گر یه می کرد چون باید انگشتها رو قطع می کردن ... استخوانها سالم بودن ولی گوشت دست طوری صدمه دیده بود که پزشکها حدس می زدند بزودی سیاه بشه ... کسی جرات نمی کرد دست پسر رو بخیه بزنه چون اگر بعد از بخیه زدن سیاه می شد باید مسئولیتش رو بعهده می گرفت ... می گفتن در هر صورت عفونت می کنه پس بهتره زودتر قطع بشه ..... این وسط یکنفر پیدا شد و گفت بزارید این شانس رو ازش نگیریم ... شاید اگه انگشتها رو بخیه بزنیم سیاه نشن ......من با مسئولیت خودم این کارو می کنم ....

 چند ساعت کار پر مشقت ( چون باید طوری بخیه زده می شد که گوشت له شده از دست جدا نشه ) و چیزی حدود 30 چهل تا بخیه .... دست باندپیچی شد و خدا خواست که عفونت نکنه ...

... گذشت ... وقتی باندها باز شدن و پسر انگشتهاشو باز و بسته کرد .. مادرش باز هم گریه می کرد چون دیگه لازم نبود انگشتها رو قطع کنن ...


امروز 7 مهر برادرم 29 سالش شد ... دکتری که خیلی بهش افتخار می کنیم ...


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:37 توسط بهزاد ریاضی |

تو راه مشهد کنارم نشست ... سواد نداشت .. گوشیشو نشونم داد و گفت : چقدر از شارژم مونده ؟ گفتم 500 تومن .. تو اولین توقف پرید و دوتا شارژ 5 تومنی خرید ... گفت تو یه ساندویچی کار می کنه تو خیابون بهار ... ماهی 150 تومن می گیره و خونه خاله اش زندگی می کنه .. گفتم : عاشق دخترخاله ات شدی ؟ خندید و گفت : آره از کجا فهمیدی ؟ گفتم از شارژ خریدنت

_ من دوستت دارم ... با خودم درگیرم ... بیا همدیگرو فراموش کنیم ... من عاشقتم ولی باید همدیگرو فراموش کنیم .....

ده بار با دختر خاله اش تماس گرفت و بیست بار ازم پرسید چقدر  از شارژش مونده

_ می خوای باش ازدواج کنی ؟ نه .. نمی دونم .. دوسش دارما ... می خوام از فکرش بیام بیرون

_ اگه می خوای بیای بیرون چرا پولتو هدر می دی ؟ مگه 150 بیشتر می گیری ؟ سه تا شارژ تموم کردی شد 135 تومن .. دوتا 12 تومن هم 24 تومن رفت و برگشتت می شه ..شد 111 تومن ... ماهی یه بار میای خونه ؟

_ نه دو هفته یه بار

_ پس انداز هم می کنی ؟

_ آره ... آخه هر چند وقت یه بار گوشیمو عوض می کنم ...از پارسال تا حالا پنج تا گوشی عوض کردم.... می خوام سامسونگ بخرم ازین جدیدا مثل کامپیوتره نقشه هم داره .. یعنی مثلا تو راه بهت می گه کجای راهی .. رفیقم گفته حواست باشه چینی بهت ندن ... چینی زیر دکمه هاش سفیده ولی فابریکش سفید نیست .. رفیقم گفته ......

_ نمی خوای یه ساندویچی از خودت داشته باشی ؟مثلا ده سال دیگه ؟

_ چرا .. می خوام ... ا .. ببخشید ... دختر خالمه ....

بعد از دوساعت صحبت کردن گفت : خوب می گفتی .......

ولی من دیگه حال صحبت کردن نداشتم .. پرسیدم : چقدر مونده تا مشهد ؟ گفت دوساعت

چشممو بستم و سرمو تکیه دادم به شیشه

گفت : شرمنده ... شارژ ندارم ... گوشیتو می دی یه زنگ بزنم

با چشم بسته گفتم : خرابه



... برای پایان نامه باید به توس می رفتم .... ... از توس که به مشهد برگشتم یاد دوستای کاریکاتوریستم تو بجنورد افتادم عباس و داریوش ... یادم افتاد که عباس از چندتا جن گیر برام گفته بود و وسوسه شدم از سر کنجکاوی حتما برم پیششون ... داستان بجنورد و سه تا جن گیر باشه برای پست بعدی .....

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:57 توسط بهزاد ریاضی |

داشتم تعالیم لائوتسه (فیلسوف چینی ) رو می خوندم یه جایی گفته بود تو یه دعوا اونی که بلده چطور تسلیم بشه پیروز می شه ... نباید به ظاهر این حرف توجه کرد خیلی عمیق تر از این حرفهاست .. تسلیم شدن اینجا به معنی توسری خوردن نیست ... فلسفه لائوتسه عمل در عین بی عملی است مثل وقتی که تو بچگی کار بدی می کردی و بزرگترت با سکوتش طوری تنبیهت می کرد که از کتک خوردن بدتر بود .....


داشتم فکر می کردم تاحالا شده تو یه دعوا تسلیم شدنم باعث پیروزی بشه ؟ آره ... یه بار با یه گروه 14 پانزده نفره رفتیم سفر ... شب دوتا اطاق داشتیم و 12 تا تخت (تو هر اطاق 3 تا تخت دو طبقه) طبیعتا به چند نفر تخت نمی رسید و مجبور بودن روی زمین بخوابن ... من ساکم رو روی یکی از تخت ها گذاشتم و رفتم دستشویی وقتی برگشتم ساکم روی زمین بود و یکنفر روی تخت خوابیده بود ... بهش گفتم این تخت مال منه ساکم روش بود در جواب گفت : برو بابا من اومدم ساکی روش نبود .... راستش خنده ام گرفت از اینکه بعضی ها با تصاحب یه تخت چقدر احساس زرنگی می کنن اونم نه یه بچه بلکه یه آدم بیست و چند ساله ... بدون هیچ بحثی ساکم رو گذاشتم زیر سرم و رو زمین خوابیدم ( اگه تو یه موقعیت دیگه بودم به هیچ وجه این کار رو نمی کردم اما تو سفر تنها چیزی که برام اهمیت نداره جای خواب و غذاست ... فقط جاهایی که می بینم برام مهمه ... در نتیجه به هیچ عنوان تو اون لحظه بحث درس اخلاقی دادن و این حرفها نبود )

وقتی این حرکت رو دید بلند شد و گفت آقا شرمنده بیا رو تخت بخواب ... من گفتم نه همینجا راحتم ولی از اطاق رفت بیرون تا من حتما روی تخت بخوابم ..........

نمی خوام بگم این یه روشه برای اینکه به حقتون برسید چون اگه بخواین با آگاهی قبلی این کار رو بکنید مطمئن باشید یارو نمی ذاره آدم خوبه قصه شما باشید و خودشو می زنه به کوچه علی چپ تا بیشتر بسوزونتتون !!... من چون هیچ نیتی تو کارم نبود گرفت ! این یعنی عمل در بی عملی فهماندن بدون اینکه بخوای بفهمونی ...می خوام بگم آدم اگه خیلی اوقات راحت از کنار قضایا بگذره و ببینه اون قضیه اصلا تاثیری تو زندگیش نداره که بخواد بخاطرش جوش بیاره جواب جالبتری از زندگی می گیره ...

لائوتسه می گه هرچی رو خواستی بدست بیاری اول رهاش کن....  یا بقول مولوی :

جمله بی قراری ات از طلب قرار توست             طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت



+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 6:51 توسط بهزاد ریاضی |

زن دست بچه اش رو گرفته بود و داشت دعوا رو تماشا می کرد ... دو نفر دست به یقه شده بودن ...

دختربچه به مادرش گفت : مامان چرا نمی ری جداشون کنی ؟ زن گفت : کار من نیست که جداشون کنم

دختربچه گفت : پس چرا ایستادی تماشاشون می کنی ؟ می خوای ازشون دعواکردن یاد بگیری ؟

زن خندید و گفت : نه ... بیا بریم ...

همون لحظه متوجه من شد ... گفتم : دختر باهوشیه

زن دوباره خندید و دست کشید روی سر دخترش ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط بهزاد ریاضی |


من دفترهای زیادی دارم ... بخاطر علاقه به نوشتنه ... بنظرم آدم با نوشتن یاد می گیره ..


یکی از این دفترها رو که مدتی بود گم کرده بودم چند وقت پیش پشت تختم پیدا کردم و چقدر خوشحال شدم ... این دفتر کوچک نوشته هایی از سالهای 85 و 86 در خود دارد ... یادمه در اون دو سال تا وقتی این دفتر پر شد همراهم بود و معمولا وقتی رفتاری از یک آدم می دیدم که در مسیرم قرار می گرفت دفتر رو باز می کردم و می نوشتم ... مثلا یکبار پیرزنی که خیلی آرایش کرده بود مو ضوع نوشتن شد :

یک نان خشک را اگر در آب بخیسانی تا قابل خوردن شود هیچوقت جای نان تازه را نمی گیرد ... این را پیرزن هایی که زیاد آرایش می کنند باید بفهمند !

2 . ادکلن تقلبی

بوی یک ادکلن خوشبو دلگرم کننده نیست تا وقتی از ماندگاری اش مطمئن نشوی

بعضی از دوستها مثل ادکلن تقلبی می مونن .. موقتا خوشبو می شوی ولی بعد از چند دقیقه وقتی بو می کشی هیچ اثری نیست ... همانطور که در مواقع ضروری اثری از دوستان آبکی نیست ...

3 . جهنم بزرگه

وجود آدمهایی که از من بدترند دلگرمم نمی کند ... جهنم باندازه کافی جا داره !

..........................



+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:8 توسط بهزاد ریاضی |