تبليغاتX
مالچیک
برای درس مرمت مقبره حمدالله مستوفی ادیب و جغرافی دان عهد ایلخانی (قزوین) را انتخاب کردم...عکس های زیر را از ماکت مقبره گرفتم که برای کار پایان ترم این درس ساختم...از مقوای گراف استفاده کردم تا حس این بنای آجری و قدمتش حفظ شود.

Image and video hosting by TinyPic

گنبد این مقبره بصورت دو پوش(دو لایه)است..برای نشان دادن لایه ز یری برشی روی لایه  رو یی زدم...شاید براتون جالب باشه که گنبد نیم کره داخلی(در ماکت برنگ زرد) یه ملاقه پلاستیکی بود که دسته ملاقه را با کاتر قطع کردم و کاسه اش را برای گنبد داخل استفاده کردم...کارخانه سازنده این ملاقه قطعا نمی دونه که ملاقه هایش از نظر اندازه درست برابر گنبد داخلی مقبره حمدالله مستوفی در مقیاس یک صدم است!!!

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:17 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic

وقتی یه کتاب بخونید که خیلی جالب باشه چه حسی دارید؟

حالا اگر بدونید که کتابی رو که می خونید کس دیگه ای نداشته باشه...هیچ کس.. چی ؟
اتفاقا من یه همچین کتابی گیر آورده ام...کتابی بسیار قدیمی با چاپ سنگی که مربوط به زمان ناصرالدین شاه است...
این کتاب نفیس خاطرات مادمازل دومنت پانسیر دختر عموی لوئی چهاردهم پادشاه فرانسه است.که اعتمادالسلطنه آن را از فرانسه به فارسی ترجمه کرده است...

کتاب فوق العاده ایست من رو به دنیای شاهزاده های تیتیش مامانی دربار فرانسه در قرن 17 میلادی برده....مادمازل پانسیر قرار بود همسر لوئی چهاردهم بشود ولی ز یرابش را می زنند و مورد غضب دربار قرار می گیرد...تا اینجا که نصف کتاب را خوانده ام دو نکته جالب را یادداشت کردم...یکی روایتی از مادمازل که می گوید:در دربار فرانسه رسم بود که زنها برای زیبایی خالهای مصنوعی کوچکی بالای لب یا روی گونه می گذاشتند..وقتی فرانسه در جنگ با اسپانیا شکست خورد و همه مملکت سرخورده و غمگین شدند دستور دادند در این وقت غم و سر خوردگی ملت فرانسه خوب نیست که خانمهای دربار از این خالها جهت دلبری در این وضع استفاده کنند و من که پوستی سفید و مویی بور دارم خال مصنوعی روی گونه بسیار زیبایم می کند و از این جهت خیلی ناراحتم...این ناراحتی از شکست فرانسه برایم سخت تر است!!!!!!!(ترو خدا نگاه کنید یک گردان آدم تو جنگ کشته شده و این خانم به فکر خالشه!!)

اما نکته جالبتر آنکه مادمازل در جایی از کتاب می گوید:
لوئی چهاردهم از بچگی بسیار بی ادب بار آمد که این بخاطر کوتاهی اطرافیان در تربیت اوست که تنها عشق ورزی و هوسرانی را به او یاد دادند همانطور که حافظ شاعر ایرانی می گوید:
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست     چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

خیلی جالبه که آوازه حافظ چهارصد سال پیش به دربار فرانسه هم رسیده طوری که مادمازل پانسیر برای روشن تر کردن مطلب از دیوان خواجه شیراز کمک می گیرد.


Image and video hosting by TinyPic


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:16 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic
ماتریوشکاها سمبل روسیه هستند و شاخص ترین سوغاتی که معمولا هر مسافری که از روسیه بر می گرده با خودش میاره....حتما شما هم یکی از اونها رو دید...ماتریوشکا سمبل زن روستایی روس است..زنهای قوی و زحمتکش سرخ وسفید و چاق و همیشه خندان که روسر یهای سیاه گلدار سر می کنند..
وقتی اولی رو باز می کنید توش یکی دیگه است..یه زن کوچکتر و همین طور تا آخر که آخری اندازه یه بند انگشته.....معمولا پنج تایی هستند یا ده تایی....می گویند فلسفه این اسباب بازی اینه که درون هر آدمی آدم کوچکتر دیگری زندگی می کند....

البته الان سالهاست که پراستیتوتکاهای روسی(زنان خودفروش) از ماتریوشکاها پر آوازه ترند..حقیقت تلخیه که زیبایی منحصر بفرد خدادادیشون رو به چندرغاز می فروشن....خیلی پیش میاد که هر کس به ما می رسه احوال و چند و چون دخترهای روس رو می پرسه...و جالب اینکه می پرسن تو زبان روسیت اونقدر خوب هست که اگه الان یه دختر روس اینجا باشه بتونی مخشو بزنی؟؟ خنده داره اونم در شرایطی که الان همه دنیا پر شده از این پراستیتو تکاهای روس(چند سال پیش تو مشهد یکیشون 12 نفر رو به ایدز آلوده کرده بود...تو یه هتل!) تو تایلند هم که در این عرصه کشوری خودکفاست پر از روس خودفروشه یا همین دبی....

شوروی یه زمانی غروری برای خودش داشت..زنهای آّبرومندی داشت...در ان زمان زنهای خلبانش مشهور بودند نه زنهای خودفروشش...جنگ جهانی دوم بیست میلیون!!!سرباز روس را به کشتن داد....مرد در روسیه اونقدر کم شد که مردها از دست زنها امنیت نداشتند! ضربه دوم بعد از فروپاشی سال 1991 بود وضعیت اقتصادی اونقدر ناجور بود و مملکت خر تو خر که ملت برای یک تکه نون هر غلطی می کردند....
یه دوستی داشتم که به عشق چخوف و چایکوفسکی و ..آمده بود مسکو و می خواست موسیقی و تئاتر و ادبیات روسیه را از نزدیک لمس کنه...بنده خدا نمی دونست سکه این چیزا تو روسیه خیلی وقته از اعتبار افتاده
و خلاصه خیلی خورد تو ذوقش.....پلیسهای روس هم خیلی بی شرف بودند بیخود به خارجیها گیر می دادن که اخاذی کنند...یه روز تو مترو چند بار پشت سر هم به ما گیر دادن و مدارکمون رو چک کردن وبیخود معطلمون کردند..خلاصه این دوست ما که صبرش سر اومده بود بنا کرد به داد وبی داد که من به عشق چخوف و چایکوفسکی اومدم اینجا ولی شما الان بجای اینا بزرگترین مافیا و خط صادرات فاحشه را دارید...پلیسها مدارک رو پس دادند و ول کردند و رفتند..می خندیدند و می گفتند این یارو دلش خوشه.......
کاریکاتور زیر رو واسه این متن کشیدم........

Image and video hosting by TinyPic


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:42 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic

این کاریکاتور را به نیت جشنواره کاریکاتور بلگراد با موضوع تمبر کار کردم..اتودش را در کافه گالری نیاوران زدم و محسن رسول اف اولین کسی بور که اتود را دید و تایید کرد...اجرای اول(کار بالا) را زیاد نپسندیدم و آن را برای جشنواره ملانصرالدین آذربایجان فرستادم و اجرای دوم بنظرم بهتر شد که برای بلگراد فرستادم..جالب اینکه این کار در بلگراد نتیجه ای نگرفت ولی در آذربایجان موفق به در یافت لوح تقدیر شد..خودم این کار را خیلی دوست دارم..مخصوصا حالت انحنای کرم روی تمبر را.......

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:24 توسط بهزاد ریاضی |

 

راننده آژانس می گه ۵ تومن می گیره ولی وقتی به مقصد می رسیم دبه میکنه:

آقا این مسیر از اونی که فکر می کردم دورتر بود شما لطف کن ۲ تومن دیگه بذار روش!!

تعمیر کار تلویزیون می گه ۷۵ تومن پول تعمیرش می شه ولی وقتی تلویزیون رو میاره دبه می کنه:

لامپ تصویرو عوض کردم یه کارگرم گرفتم تلویزیون رو آورد شما ۱۰۰ بدی بی حساب میشیم!

کتابفروش می گه کتابامو ۲۰۰ تومن می خره ولی وقتی کتابارو می بینه دبه می کنه:

این کتابا زیاد نو نیستن مشتری نمی بره ولی من چون قول دادم ۱۵۰ می خرمشون!!

حتی دوستای آدم هم موقع احتیاج دبه می کنن:

من گفتم کمک می کنم ولی این دیگه توقع زیادیه !!

یه دختر خیلی خوب و ساده ای رو می شناسم که با یه پسری دوست بود..پسره بهش قول ازدواج داده بود ولی دبه کرد:

فردای روزی که باهاش خوابید جیم شد. از هفته قبلش بلیط داشت و به دختره نگفته بود...دختره هم هفته بعد فهمید...

اگه مدیر داخلی جهنم بودم یه بخش رو به آدمهایی دبه کار اختصاص می دادم.بخش دبه کاران !!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:4 توسط بهزاد ریاضی |