تبليغاتX
مالچیک

این روزا خیلی سرم شلوغه..واقعا فرصت نمی کنم پست جدید بگذارم....تو این مدت چندتا سفر خیلی خوب رفتم...

21 مرداد 23 سالم شد.

.
.
.


بزودی برمی گردم....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 12:13 توسط بهزاد ریاضی |

اطاقم فضای آرامش بخشیه.... پنجره اش رو به کوهه و وسایل اطاق هر کدومشون داستانی دارن برای خودشون...شاید به این خاطره که به این اطاق معتاد شدم و این اصلا خوب نیست..ولی با این اضطراب و تنشی که توی خیابوناست چیکار می شه کرد؟؟

دیشب به اصرار مامان اینا باهاشون رفتم بیرون بلکه لااقل یه شب این اعتیادو به جز یره ام ترک کنم....

اول رفتیم پیتزا نخل..خیلی شلوغ بود... یه پدری انگار بچه هاشو آورده بود که سرشون دادبزنه...پشت سرمون دو نفر نشسته بودند که همه رستوران فهمیدند نامزد هستند و تو کشمکش اینکه نامزدیشونو بهم بزنن یا نه...پیرزنی که تنها سر یه میز نشسته بود حاضر نشد کیفشو برداره تا آقایی که سرپا بود روی اون صندلی خالی بشینه..گارسن به هرکی سر راهش بود تنه می زد...صدبار بهش گفتیم و صد بار گفت چشم ولی آخر ر برامون دستمال کاغذی نیاورد!!

بعد از اینکه نفهمیدیم چی خوردیم رفتیم پارک قیطریه...مثل روز رستاخیز بود..چند نفر می دویدند و هم زمان شلنگ تخته می انداختند(نرمش می کردند) یکنفر انگار که اومده باشه فرحزاد بساط کباب راه انداخته بود و دودی تو حلق ملت می کرد دیدنی..یه پسره به یه دختره سنگ پرت کرده بود و یه پسر دیگه که با دختره نسبتی نداشت یقه پسر سنگ انداز رو گرفته بود که تو باید از خانوم عذرخواهی کنی...پسر سنگ انداز هم داد می زد که نمی کنم و به جد و آباد جفتشون فحش می داد و دختره هم جیغ جیغ می کرد!!
دختر ی از چادر محصولات فرهنگی پارک سوسک مصنوعی خریده بود و دنبال داداش کوچولوش گذاشته بود..دختر می خندید و پسر بچه گریه می کرد...مسئول چادر محصولات فرهنگی می گفت سوسک مصنوعی دانه ای سیصد تومان دوتاش پانصد تومان!!

از صحرای محشر که برمی گشتیم یه پرشیا کنارم نگه داشت و جوان کنار راننده سرشو بیرون آورد و گفت: بعععععععععع

چرا بعضی ها دوست دارند همه بفهمند که گوسفندند؟؟

خسته شدم...باید برم سفر...مثل چند هفته پیش باید با بچه ها برم بالای یه کوه سرسبز تو یه روستای دور افتاده..جایی که گوسفنداشم آرومن
باید تو یه جایی مثل اونجا زیر نور ملایم خورشید دراز بکشم و همه چیزو برای چند ساعت از یاد ببرم....شلوغی هارو...زمانو...خودمو

فردا پس فردا حتما از این شهر می زنم بیرون...........

Image and video hosting by TinyPic


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:42 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic

معمولا دوست داریم بجای قهرمانان همجنسمان باشیم....ولی من خیلی دوست داشتم که بجای اوریانا فالاچی روزنامه نگار زن ایتالیایی بودم..شهریور 85 وقتی خبر مرگ فالاچی را شنیدم واقعا دلم گرفت..

به زندگی فالاچی خیلی حسودی می کنم...همیشه آرزو می کنم زندگی ام هیجان انگیز باشد و بواسطه شغلم به سفرهای زیادی بروم...فالاچی یکی از هیجان انگیزترین زندگی ها را داشت..خبرنگاری بود که لحظات تاریخی ملت های مختلف را بخوبی درک می کرد و برای لمس آن لحظات زمان را از دست نمی داد..شاید به این خاطر بود که در یک هفته از جبهه ویتنام گزارش می فرستاد روز بعد نیویورک بود و آخر هفته در میان دانشجویان معترض در مکزیک!!

فالاچی واقعا شجاع بود و معتقد به اینکه برای نوشتن در مورد یک جریان باید جزئی از آن جریان شد..به همین خاطر در مقابله پلیس با تظاهرکنندگان مکزیکی چندین گلوله به بدنش خورد و تا پای مرگ رفت و یا در ویتنام بارها از مرگ نجات پیدا کرد...یکبار در ویتنام وقتی شنید تعدادی آمریکایی هفته هاست در سنگری در محاصره ویتکنگها هستند با هلکوپتر خودش را به آن سنگر رساند و زیر رگبار مسلسل ویتکنگها از هلکوپتر به داخل سنگر پرید و تا اتمام محاصره از آن سنگر گزارش فرستاد!!

فالاچی بجهت مصاحبه های جنجالی اش با سران کشورهای جهان بعنوان یک خبرنگار به شهرتی جهانی دست پیدا کرد....
کتاب زندگی جنگ و دیگر هیچ فالاچی را اگر تا امروز نخوانده اید حتما بخوانید...مصاحبه های جالب فالاچی با محمدرضا شاه(در سال 51 )و امام خمینی(در سال 58) در کتاب مصاحبه با تاریخ هم بسیار خواندنی است..
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:26 توسط بهزاد ریاضی |

این عکس رو تو یه قهوه خانه داغون تو مشهد گرفتم..آقایی که نشسته یه معتاد بود که بهش می گفتن سید!!سید کلاه نمدی و شال سبز رنگ داشت و به مردم پارچه سبز متبرک می فروخت ...دانه ای پانصد تومان... هر پولی رو هم که بهش می دادن صاحب قهوه خانه زود ازش می گرفت و از حساب سنگینش که تمومی نداشت کم می کرد....


Image and video hosting by TinyPic



+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 18:10 توسط بهزاد ریاضی |

عکس زیر را سه سال پیش هنگام گردش در بازار شام (دمشق) گرفتم..

سر بریده یک شتر به قلاب یک قصابی..قصاب آدم پت و پهنی بود ..همان آدمی که با لباس سیاه پشت کله شتر ایستاده..عرض بدنش رو نگاه کنید.............

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:49 توسط بهزاد ریاضی |




ایران کارتون:
نگارخانه ی دائمی خانه کاریکاتور اقدام به برپایی نمایشگاهی از آثار کارتون گروه بین المللی "شیراوژن" (Shirozhan) نموده است.

گروه شیراوژن تنها گروه بین المللی غیردولتی کارتون ایران است که از نمایشگاه های سالانه ی این گروه شاهد حضور کارتونیست های بزرگ معاصری هستیم که با آثار اصل شان دعوت این گروه را پذیرفته اند.
در هشتمین نمایشگاه شیراوژن علاوه بر اعضای اصلی (حمیدرضا مسیبی، پائولودالپونته از ایتالیا، مرتضی آذرخیل، محسن رسول اف و بهزاد ریاضی)، میهمانی از داخل و خارج از کشور این گروه را همراهی می کنند.

میهمانان داخلی را برگزیده ای از زنان کارتونیست تبریز (نعیمه نیکورای، سودا جنتی راد، ندا تنهایی مقدم، بهناز عبدالله پور، مینا خلیفه زاده) شکل داده اند. همچنین پاول کنستانتین و فلورین دوروکریهانا (رومانی)، اولگ گوتسول (اوکراین) و کریستوبال رینوزو (آرژانتین) بزرگانی هستند که مهمانان خارجی امسال این گروه می باشد.

علاقمندان جهت بازدید از این نمایشگاه می توانند از 10 الی 18 مردادماه 1387 از ساعت 9 الی 17 به نشانی: تهران، خیابان کریم خان، روبروی کلیسا، بوستان حضرت مریم (س) مراجعه نمایند.
گفتنی است مراسم افتتاحیه روز سه شنبه 8 مرداد سال جاری از ساعت 16 الی 19 در مکان یاد شده برگزار می گردد.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:50 توسط بهزاد ریاضی |