تبليغاتX
مالچیک
مدتی بود که می خواستیم با چند تا از بچه ها بریم یه چرخی تو گیلان بزنیم...رشت ...فومن...انزلی...ماسوله...
بچه ها هی امروز و فردا می کردن..من دیدم اگه بخوام به امید بچه ها بشینم تابستون تموم شده..گفتم تا فرصت باقیه خودم برم به این سفر......

گیلان بمراتب بکرتر و دیدنی تر از مازندرانه...من همیشه وقتی می رفتم مازندران و ویلاهای رنگارنگ ناسازگار با طبیعت و ساحل شلوغ و کثیف و انواع فست فودها و مراکز خرید رو می دیدم دنبال تصورم از شمال می گشتم و پیداش نمی کردم ولی تو گیلان اون تصویرهای جالبی رو که می خواستم دیدم....کلبه های چوبی..روستایی هایی که واقعا روستایی هستن بی شیله پیله...گاوهای شیرده و چاق و چله که علف تازه می خورن ( نه اونایی که پلاستیک و مقوا می خورن) جاده های پر گل و شل ولی بدون آشغال..جنگل مه گرفته و بارون سمج....

سفری که من رفتم فوق العاده راحت و کم خرج بود...شما رو دعوت می کنم به این سفر برید...همونطور که اریک (دو رگه عجیب) منو به این سفر دعوت کرد.....من تو کمتر از بیست و چهار ساعت تصمیم گرفتم و به این سفر رفتم...شما هم امتحان کنید.......

با شماره 22222889 تماس بگیرید و بلیط روزرو کنید..ترمینال آرژانتین که رفتید می تونید بلیطتونو بگیرید(بلیط تهران رشت فقط 5 هزارتومانه) رشت که رسیدید می رید میدون پامچال(توشیبا) از اونجا هم میدون یخ سازی....تو میدون یخ سازی انتخاب های مختلفی دارید..می تونید با مینی بوس های اونجا برید امامزاده ابراهیم...یه امامزاده زیبا تو جنگل که کنارش کلبه های چوبی قشنگیه...اگرم خواستید می تونید برید فومن...فومن شهر قشنگیه با درخت های چنار بلند دو طرف جاده اش و بازارچه زیباش پر از میوه و سبزی تازه...تو فومن هم دوتا انتخاب دارید می تونید برید قلعه رودخان(قلعه قدیمی تو دل جنگل) یا برید ماسوله...وقتی برگشتید رشت می تونید برید انزلی..زیاد راه نیست...با قایق برید تالاب انزلی رو ببینید و وسط تالاب نهار بخورید...........



فومن شهر خیلی زنده ایه.....خیابونا شلوغ و مردم پر انرژی و شاداب !
چقدر سبزی و میوه تر و تازه

Image and video hosting by TinyPic


یه صندوق نذورات تو فومن....ببینید برای طراحی این صندوق چقدر فکر شده !!!!

Image and video hosting by TinyPic


پنجره های زیبای ماسوله معروفند....برای ما پنجره ها فقط سوراخهایی توی دیوارند ولی برای
اهالی ماسوله پنجره عنصر مهمیه بقول یکی از اساتید جایی که ورود نور به داخل ساختمان
جشن گرفته می شه........

Image and video hosting by TinyPic


.........

Image and video hosting by TinyPic


شبهای ماسوله مه آلود بود و بارون ریزی می اومد....با فانوس می رفتم وسط مه....خیلی باحال
بود...
دیدید همیشه یه دختری شب برنمی گرده خونه و اهالی ده با فانوس می رن دنبالش؟؟
سیل پل رو خراب کرده...روستایی ها داد می زنن مارجاااااااان....مارجاااااان....ولی دست آخر
نا امید بر می گردن ده.........
مارجان یه روشنایی تو کوه می بینه...یه چوپان که گوسفنداشو گم کرده و تو یه غاری تو کوه اتراق کرده
مارجانو پیدا می کنه و بر می گردونه ده
..........................یه همچین حس و حالی بود....

Image and video hosting by TinyPic



بنای امامزاده.........

Image and video hosting by TinyPic




+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:12 توسط بهزاد ریاضی |


هر وقت آلبوم عکسمو نگاه می کنم بدجوری می رم تو مه خاطرات..مثل پیرمردایی که همه بچه هاشون ده بیست ساله رفتن خارج و تک و تنها به آلبوماشون نگاه می کنن..............


Image and video hosting by TinyPic


این عکس مال 15 سال پیشه..وقتی من (آبی) هشت سالم بود و کلاس دوم دبستان بودم.....امیر (پسرخاله ام) یک سال از من بزرگتر بود....این عکس منو برد به اون زمانا که امیر همیشه با طناب من می رفت تو چاه...همیشه نقشه شیطنت هارو من می کشیدم و امیر در اجراشون پیش قدم میشد...بعد یه گندی بالا میومد و همیشه همه چیز سر امیر خالی می شد.....

مادربزرگم یه جمله معروفی داشت که : امیر تخم جنه !! (این جمله به عنوان حکم نهایی صادر می شد وقتی بزرگترها دادگاه تشکیل می دادن تا متهم یه خرابکاری رو شناسایی کنند)

نمی دونم چرا هیچوقت هیچکس تو این شیطنتا به من شک نمی کرد...قیافه جدی و حق به جانبی داشتم و هیچوقت در مقابل سیم جیم بزرگترا خودمو نمی باختم........

امیر باید بخاطر خیلی از زخمهای دوره بچگی منو ببخشه......شاید بزرگترینش زخم لاله گوشش باشه........

یه بار خونه مادربزرگم بودیم ..مهمونی بود و کلی آدم جمع بودند....تو خونه مادربزرگم هر وقت برق می رفت مهمونا خیلی می ترسیدند شاید بخاطر سقف بلند و سایه درختای خشکیده حیاط که نور ماه می انداخت تو مهمونخونه.............
من به امیر گفتم بیا بریم فیوز برقو از تو آشپزخونه بپرونیم و بعد بدوییم تو مهمونخونه و صداهای ترسناک دربیاریم و تو تاریکی مهمونارو حسابی بترسونیم.........وقتی فیوزو زدیم صدای مهمونا قطع شد........ااا چی شد؟؟ برق رفت....شمع دارید؟؟؟
منو امیر تو تاریکی دویدیم تو مهمونخونه و صداهای ترسناک درآوردیم.....ولی یهو صدای امیر خیلی طبیعی شد...برق که اومد تا چند ثانیه همه متوجه صحنه ای که می دیدند نمی شدند....گوش امیر به دست یکی از خانمها چسبیده بود و از لاله گوشش خون می اومد........

این خانم یه النگوی شکسته دستش بود که رفته بود تو گوش امیر بخت برگشته......بنده خدا مرد و زنده شد تا گوششو آزاد کردن..........

Image and video hosting by TinyPic


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:4 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic


آدم از بی شعوری بعضی از افراد خنده اش می گیره....

مدتی قبل یه آقایی با من تماس گرفت که شماره شما رو فلانی داده گفته به زبان روسی آشنایید..ما یه شرکت بین المللی هستیم که به روسیه هم صادرات داریم...می خواستم اگه ممکن شعار تبلیغاتی مارو به روسی ترجمه کنید تا روی کالامون بزنیم...
شعار مسخره شون هم تو مایه های ز یر بود:

چینی فلان نشکن و با دوام تو هر خونه ای یا آشپزخونه ای ....................

این دوستمون گفت پولشم هرچی بشه تقدیم می کنم......ولی من دیدم چون متن کوتاهیه اگه مرام بذارم و پول نگیرم بهتره....گفتم: پولش اونقدری نمی شه چون از طرف فلانی زنگ زدید من پولی نمی گیرم.....

یارو گفت ممنون پس من متن دقیقو می پرسم می فرستم دم در خونتون.....
وقتی پیک اومد یه کاغذ باطله داد دستم از کاغذ باطله های شرکت که طرف گوشه اش در خواستشو نوشته بود...از کاغذ یه عکس گرفتم برای این پست و پارش کردم و ریختم دور دیگه هم به تلفناشون جواب ندادم...

به دو نکته در این ماجرا رسیدم:
اول اینکه برای یه آدمایی باید الکی کلاس بذاری تا پر رو نشن (مرتیکه من از ده هزارتومن گذشتم تو حاضر نیستی از یه کاغذ آچهار پنجاه تومنی بگذری و مثل آدم درخواستتو رو یه کاغذ تمیز بنویسی؟)

دوم اینکه این جور آدما وقتی بهشون جوجه کباب نذری میدی کوبیده اضافی هم می خوان چون مفته دیگه (مرتیکه من گفتم ترجمه می کنم نگفتم که تایپیستم و سی دی رایت کن)
...............................................................................................................بی شعور


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:9 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:9 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

این روزا عجب روزای تلخی هستند....

حال بدی دارم...مثل خواب زده ها شدم...مدام بهت و ناباوری ...برای بار هزارم باورم نمی شه...شب خوابم نمی بره بریده روزنامه هایی رو که جمع کردم نگاه می کنم...لیست کشته شده ها...تصاویر لاشه هواپیما...اگهی های ترحیم...............گزندگی حقیقتی تلخ

امروز ختم محسن بود...چقدر گل..چقدر آدم....چقدر اندوه و آه و افسوس

خاطرات میان جلوی چشمم....روزهایی که افتتاحیه نمایشگاه بود...اینطرف و اونطرف می دویدیم تا کارها رو تو دقیقه نود به نمایشگاه برسونیم...چقدر می خندیدیم...
یاد کافه گالری نیاوران..بحث ها .. ایده ها ... یاد روزهای وسط هفته که محسن می آمد خونه ما تا به من سه تار یاد بده...صدای ساز محسن که مامانو می کشوند پشت در اطاق...یاد چرت بعد از نهار..چقدر سر خوش بودیم محسن..یادش بخیر..انگار یک قرن ازون روزا گذشته....

یاد اکران خصوصی هزارتوهای سکوت امین اصلانی که دستیار کارگردان بودی تو کاخ نیاوران
یاد سفر مهاباد عروسی سیوان حسین پور...جاده تاریک و بی انتهای مهاباد...من و محسن کنار هم ته اتوبوس...چقدر درد و دل کردیم..یادته محسن ؟ یه گوشی تو گوش من بود و یکی تو گوش تو ...تو به من گفتی چی گوش می دی ؟ من گفتم یه چیزی که اشک آدمو دربیاره......یادته گفتی تابستون تموم بشه می خوای بری کانادا واسه ادامه تحصیل ؟ یادته گفتم کی می خوای ازدواج کنی ؟ گفتی 28 سالگی.....چه نقشه هایی داشتیم......

یاد روزای آخر....
بهزاد میای بریم قرقیزستان؟
_قرقیزستان کجا هست؟
یه جایی نزدیک چین
_بزار رو نقشه ببینم...پیداش کردم..کنار چین..ازبکستان..قزاقستان..تاجیکستان

عجب چیز غریبیه سرنوشت...جایی زندگیت تموم بشه که هفته قبل از روی نقشه بفهمی کجاست...

به همه اینا فکر می کنم و یهو تصویر لاشه ها میاد جلوی چشمم...وای خدا...
محسن با اون کلاهی که همیشه سرش بود...با لپ تابش که یه دنیا بود..با دوربین عجیب غریبش...
همه تو یه لحظه ناپدید شد...

از خودم می پرسم زندگی چیه ؟ و یاد جواب اوریانا فالاچی می افتم به خواهرش:
زندگی چیزیه که باید خوب پرش کنی بدون اینکه لحظه ای رو از دست بدی...

محسن خوب زندگی کرد...کمتر لحظه ای رو از دست داد....................................



+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:7 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic


اسم محسن رسول اف عزیز دوست خوبم هم جزو لیست کشته شدگان حادثه سقوط هواپیمایی است که دیشب در قرقیزستان سقوط کرد....
حالم واقعا خراب شد وقتی خبر رو شنیدم....من هم قرار بود همراه محسن به قرقیزستان بروم ولی خدا طور دیگری خواست....محسن ناراحت از اینکه باید تنها به این سفر برود از من خداحافظی کرد....
محسن عزیز رفت... چطور باور کنم ؟ در حالی که بیشتر روزهای آخر رو با هم بودیم...تازه از سفر بیادماندنی مهاباد برگشته بودیم...روزهای آخر محسن به خونمون می اومد و بهم سه تار یاد می داد...روز قبل از پرواز با هم چند ساعتی تو کافه گالری نشستیم و صحبت کردیم....محسن چندتا کلمه روسی از من یاد گرفت شاید اونجا بکارش بیاد....
پریروز بهم ایمیل زد :
بهزاد عزیز جات خیلی خالیه..اینجا پر از عتیقه است....

خدایا چطوری باور کنم؟؟

فقط از خدا می خوام که به پدر و مادرش صبر بده...این دومین باره که یه دوست خیلی نزدیک رو از دست می دم....یه بار چهره یه پدر و مادری رو که جوون از دست دادن دیدم...دیدم چطور می شه تو یه هفته ده سال پیر شد.............
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:48 توسط بهزاد ریاضی |