تبليغاتX
مالچیک

تو دانشکده هنرهای زیبا گربه ای هست که خیلی عجیب غریبه ...مثلا از یه درخت بالا می ره بعد میاد پایین و این کار رو ده بار بی وقفه تکرار می کنه یا طوری رو چمنا می خوابه که انگار خانمی کنار دریا داره آفتاب می گیره.....رفتارهای عجیب این گربه ماده سفید قطعا خیلی هارو متوجه خودش کرده.....باور کنید رفتارهای این گربه پتانسیل این رو داره که موضوع پایان نامه یه دانشجوی دامپزشکی در مبحث رفتارشناسی حیوانات عجیب قرار بگیره............

من تا امروز این گربه رو خیلی دوست داشتم.....
یادمه یه روز صبح زود که کسی تو حیاط نبود غمگین و ناامید نشسته بودم که گربه یواش یواش نزدیک شد...من برای گربه یک تکه بیسکویت انداختم....گربه بیسکویت رو خورد و با نگاهی منتظر دم تکون داد....گفتم: برو دیگه چیزی ندارم.....(حیوانات از حالت چهره و حرکت سر انسان حرفهای ما رو می فهمند)
اما گربه نرفت و آرام سرش رو روی کفشم گذاشت و خوابید..منظره عجیبی بود احساس کردم دوستش دارم و شروع کردم به نوازش گربه.....اما یکهو گربه حس فضا رو بهم زد و پرید به پاچه شلوارم و منم با پام پرتش کردم اونطرف و با این حرکت زد به چاک...
با اینکه معنی حرکت دوم گربه رو نفهمیدم اما حرکت اولش اونقدر دلنشین بود که کماکان دوستش داشتم.....

تا امروز که یکی از بچه ها مطلبی در مورد گربه گفت که باعث شد من هم از گربه متنفر بشم....

امروز روی پله ها نشسته بودیم که سر و کله گربه پیدا شد و بطرفم آمد....من نوازشش کردم اما چیزی نداشتم که به او بدم و گربه هم رفت...یکی از بچه ها گفت: ایییی....خیلی چندشه!! گفتم چرا ؟ می ترسی کثیف باشه ؟ نباید نازش می کردم ؟...گفت: نه منظورم این نبود...می دونی آدم حس می کنه این گربه یه انسانه نه یه گربه...به این خاطر چندشه....مثلا واسه همه برای اینکه چیزی بهش بدن خودشو لوس می کنه و خوبم بلده این کار رو بکنه...(راست می گفت...گربه داشت خودشو به مانتو یکی از دخترا می مالید و با عشوه گری تنشو کشو قوس می داد و دوست دختره هم می گفت آخی آخی چقدر از تو خوشش اومده !!)
یا مثلا تو لحظه ای که واقعا فکرشو نمی کنی وحشی می شه و می پره بهت....درست عین بعضی از آدمها (اینم راست می گفت درست مثل اون روز صبح)
......................................................................................................................................
من امروز از گربه هنرهای زیبا بخاطر خصلت های انسانی اش متنفر شدم و تا خونه عمیقا بفکر فرو رفتم.......
ما بعضی از آدمها رو بخاطر بعضی از خصلت هاشون به حیوون تشبیه می کنیم...مثلا فلانی مثل سگ می مونه یا فلانی گوسفنده به این خاطر که پاچه گرفتن رو خصلت سگ و فهم پایین رو خصلت گوسفند می دونیم غافل از اینکه در انسانها هم خصلتهایی است که وقتی یک حیوون دچارشون می شه واقعا چندش آوره......مثل این گربه که عین انسان می مونه !!


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 21:2 توسط بهزاد ریاضی |


روانشناس : خانم گفتید شغلتون چیه ؟
_ آقای دکتر من منشی رییس دانشکده ام

روانشناس:آهان...خوب ادامه بدید..........
_اقای دکتر ...در من هیج انگیزه و لذتی برای کمک به دیگران وجود نداره..اما این همه قضیه نیست...من از اینکه بتونم کار دیگران رو راه نیاندازم خوشحال هم می شم...می دونید خیلی اوقات دانشجوها کارهای ساده ای دارند که انجام دادنشون حق اونهاست ولی من وقتی با بهانه گیری و گفتن قانونهای من دراوردی اونارو از حقشون محروم می کنم خوشحال هم می شم..هیچ رفتاری در من تاثیر نمی گذاره نه رفتار مودبانه نه التماس و خواهش...من فقط دوست دارم کار دیگران انجام نشه

روانشناس:می شه چندتا مثال بزنید
_مثلا همین چند روز پیش یکی از دانشجوها بنام بهزاد ریاضی از من خواست برگه درخواست درسشو به رییس دانشکده بدم تا امضا کنه ولی من گفتم چون 18 واحد برداشتی رییس امضاش نمی کنه اگر زیر 13 واحد داشتی می شد کاریش کرد..درصورتی که همچین قانونی وجود خارجی نداره

روانشناس:اون دانشجو هم حرفتونو قبول کرد ؟
_نه خیلی رفت و اومد.... رفت پیش رییس و حتی فهمید این قانون ساخته ذهن منه...ولی من اونقدر کارو کش دادم که مهلت رسیدگی به درخواستش سراومد و اون دیگه نتونست بحقش برسه....در واقع یه ترم کارشو عقب انداختم

روانشناس: معمولا با پسرها رفتارتون اینطوریه یا فرقی نمی کنه ؟
_بیشتر با پسرها البته گاهی هم با دخترهایی که خیلی اعتمادبنفس دارن...کلا دوست دارم آدمارو در مقابل خودم کوچیک کنم..دوست دارم بهم التماس کنن

روانشناس:شما ازدواج کردید؟ راستی چند سالتونه ؟
_30 رو چندساله رد کردم...خواستگار زیاد داشتم ولی منتظر یه تصویر خیالی بودم که هیچ وقت به خواستگاریم نیومد...اشتباه کردم...خواستگارهای خوبی داشتم ولی همشونو رد کردم..خیلی زیاده خواه بودم

روانشناس:جوش های صورتتون برای چیه ؟ دکتر پوست رفتید ؟
_نمی دونم.....خیلی زیاد رفتم و کلی دارو و کرم مصرف کردم ولی افاقه نکرد دیگه خسته شدم..گذاشتمشون بحال خودشون..شاید بخاطر جایگاهیه که بهش نرسیدم و حسرتشو می خورم...دوست داشتم رییس بودم

روانشناس:بدترین کاری که کردید بنظر خودتون چه کاری بود؟
_چند سال پیش سر امتحان پایان ترم از یه دانشجویی تقلب گرفتم..خیلی به من التماس کرد که قضیه رو لااقل به گوش رییس نرسونم..گفت اگه بفهمن براش خیلی بد می شه چون دانشجوی ممتازیه.......من بهش قول دادم ولی رفتم پیش رییس و لوش دادم بنظرم اینطوری رییس بیشتر به قابلیتهای من پی می برد....وقتی از اطاق رییس اومدم بیرون طور بدی نگاهم کرد انگار فهمیده بود قضیه چیه ولی من گفتم رییس خودش تقلبو رو میز من دیده و من تلاش می کنم که رییس رو مجاب کنم تورو ببخشه.....احساس می کنم آدم بدیم آقای دکتر

روانشناس:خانوم در همه انسانها ظرفیت بد بودن و خوب بودن هست....شما می تونید از هردوکدومش که خواستید استفاده کنید....راه انداختن کار دیگران خیلی لذت بخشه تازه خیلی اوقات این رفتار خوب و گشایش کار دیگران باعث می شه از طرف اونها هم گشایشی برای شما حاصل بشه...اگر شما دانشجوها رو دوست داشته باشید اونها هم دوست دارند اگر کمکی از دستشون بربیاد برای شما بکنن...شما می تونید افراد رو مدیون به خودتون کنید و اونها همیشه به نیکی از شما یاد می کنند و این یقینا اثرشو تو زندگیتون می ذاره...می تونستید به اون دانشجو که حقشو می خواست بگید این کار سخته ولی من برات انجامش می دم یا تقلب اون یکی رو می انداختید دور و یک عمر یه خاطره خوب از خودتون باقی می گذاشتید و یک فشار روحی بزرگ رو باعث نمی شدید..............خانوم شما می تونید خوب باشید...شغلی دارید که کلی موقعیت خوب بودن براتون فراهم می کنه....

نتیجه اخلاقی داستان: خانم(..........)عزیز لطفا پیش یک روانشناس برید و صادقانه به بدیها و زشتی های شخصیتتون اعتراف کنید...شما می تونید خوب باشید ...این از چهره ای که زیر جوش های غرور و تکبر پنهان شده معلومه...چهره واقعی یک انسان رو بدست بیارید...یه انسان واقعی که مثل خالقش مهربونه.....پیش یک روانشناس برید........


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:0 توسط بهزاد ریاضی |

Image and video hosting by TinyPic


این طرح رو سه سال پیش از مهندس بهرام.ش تو شرکتش زدم.....هر وقت دوستی دارم که فاقد اعتماد بنفسه مهندس ش رو واسش مثال می زنم و اگه خونمون باشه این طرح رو نشونش می دم و می گم باور کن از اینم بی ریخت تر بود........

برای کار آموزی می رفتم پیش مهندس....44 سالش بود و چهار سال بود که از همسرش جدا شده بود...اوایل خیلی ازش بدم می اومد به دو علت... اول اینکه قیافه عجیب و خیلی نچسبی داشت (اولین قضاوت ها معمولا از روی قیافه افراده) مثل کرکس بود...دماغی که هم عقابی بود و هم گوشتی..ریش مسخره ای داشت و سرش کچل بود و با اعتماد بنفس اندک موی پشت کله اش رو بسته بود.....دومین علت این بود که بعضی اوقات عکس های دختر بسیار زیبایی رو نشونم می داد و می گفت نامزدمه و من احساس می کردم که گوشهای درازی دارم !!

یه علت سومی هم داشت که ازش بدم میومد..خیلی از کارم ایراد می گرفت..می گفت قدرت و اعتماد بنفست در کار اونقدر بالا نیست که دنیا رو عوض کنی (من نمی خواستم دنیارو عوض کنم می خواستم دوره کاراموزی سر بیاد و از شرش خلاص بشم)
ولی کم کم نظرم در موردش عوض شد و دست آخر مهندس برای من به یه قهرمان تبدیل شد.....
منشی های شرکت براش می مردند و کارکنان می پرستیدنش و مشتریها همیشه ازش راضی بودن..هیچ مشتری امکان نداشت وارد شرکت بشه و به این باور نرسه که مهندس بهترین مهندس مشاور روی زمینه....صحبت کردنش و روانشناسی اش در مورد آدمها هرکسی رو تحت تاثیر قرار می داد.........
زمانی که  باهم صمیمی شدیم خیلی با هم درد و دل می کردیم....یه روز مهندس سیر تا پیاز زندگیشو برام گفت:

بچه آخر بودم و همیشه ضعیف و توسری خور............به زور بردنم جبهه...تو جبهه هم همش می لرزیدم...می خواستم فرار کنم ولی جراتشو نداشتم......مامانم و خاله ام همیشه بهم سرکوفت می زدن.......تا 36 سالگی مجرد بودم..می ترسیدم زن بگیرم..نه عرضشو داشتم نه پولشو....40 سالم بود که زنم مجبورم کرد طلاقش بدم..روزگارمو سیاه کرد ...از من خوشش نمی یومد..طلاقش دادمو و هرچی داشتم دادم برای مهریه اش....

به اصرار خاله و مامان دوباره دنبال زن گشتم...هرکی هرچی زن شوهر مرده و شل و کور می شناخت معرفی می کرد به خاله و خاله به مامان می گفت و می رفتیم واسه خواستگاری....بعضی اوقات که از خواستگاری بر می گشتیم گریه ام می گرفت که شل و کورا هم برام کلاس می گذارن.....
بالاخره یه روز به خودم گفتم همینا لایق تو هستن کسی که هیچی نداره اونم تو 40 سالگی و بعد از یه ازدواج ناموفق... همینم براش زیاده....به خودم گفتم بهرام تو مهندسی نباید به روزی بیافتی که خاله پسر مکانیکشو بزنه تو سرت فقط به این خاطر که تو کچلی و اون موهای فرفری داره ! تصمیم گرفتم زندگی پر از تحقیرمو بندازم دور.......................

این شرکت و همه زندگی امروزم حاصل چهار سال تلاش شبانه روزیه چهار سال نسبت به چیزی که امروز دارم زیاد نیست.....در تمام مدتی که برای تغییر و تحول تلاش می کردم می گفتم بهرام دیگه هیچکس نمی تونه تحقیرت کنه......

چند روز پیش خاله دوباره یه پیر دختر ایکبیری رو معرفی کرد و گفت بهرام همه موهات داره می ریزه می ترسم چند سال دیگه از مردی بیافتی خاله بیا همینو بگیر....من برای اولین بار جوابی به خاله دادم که واسه همیشه دمشو گذاشت رو کولشو در رفت...گفتم خاله از این تحفه ها برای پسر خودت بگیر چون اونه که می ره تو گود مکانیکی و امکان داره اب باطری بریزه روش یا آچار بخوره تو کمرشو از مردی بیافته....شما هم اگه موسسه ترمیم مو سراغ داری کچلی منو یادم بنداز.....

...................آره اگر باورکنید که می تونید قوی بشید قوی می شید و دیگه کسی نمی تونه آزارتون بده........  برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی           که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

پارسال تو رستوران لوکس طلایی مهندس رو با خانومش دیدم...همونی بود که مهندس عکسشو نشونم داده بود...خیلی جوون تر از مهندس بود شاید بیشتر از بیست سال جوونتر...شاید هرکی ببینتشون بگه بخاطر پول مهندس زنش شده....ولی من تحسینش می کنم چون با کسی ازدواج کرده که شخصیت فوق العاده ای داره...کسی که شاید بی ریخت باشه ولی اراده قوی و انرژی و امیدی که به آدم می ده باعث می شه آدم اونو زیباترین مرد دنیا ببینه...باورکنید شعار نمی دم....اگر در شرایط مشابه بودم با کله زنش می شدم !



+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:59 توسط بهزاد ریاضی |


تابستون امسال به گروه کودک و نوجوان در خانه کاریکاتور طراحی و کاریکاتور درس می دادم..تجربه جالبی بود...شاگردای خوبی داشتم...همشون بچه های خوب و با استعداد و  دوست داشتنی بودن...سر و کله زدن با بچه ها و صحبت کردن با والدینشون رو بعد از کلاس دوست داشتم...همه مادرا فکر می کنن بچشون  با استعدادترینه...یه پدیده خاص در بین هم سالانش...معمولا مادرارو ناامید نمی کردم و می گفتم من هم پی به این نکنه بردم!!
خودم شش سال پیش هنرجوی خانه کاریکاتور بودم..احساس می کنم زود بزرگ شدم..این سالا خیلی سریع گذشتن...به شوخی به عباس زاهدی(کاسنی) می گفتم من هم یه روز پشت همین نیمکتا  می نشستم!!


Image and video hosting by TinyPic


خیلی دوست داشتم این کارتو به شاگردام نشون بدم ولی تو تابستون هرچی گشتم پیداش نکردم...بالاخره هفته پیش اتفاقی لای یه کتاب پیداش کردم...

Image and video hosting by TinyPic


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:40 توسط بهزاد ریاضی |