+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 21:2 توسط بهزاد ریاضی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:0 توسط بهزاد ریاضی
|

این طرح رو سه سال پیش از مهندس بهرام.ش تو شرکتش زدم.....هر وقت دوستی دارم که فاقد اعتماد بنفسه مهندس ش رو واسش مثال می زنم و اگه خونمون باشه این طرح رو نشونش می دم و می گم باور کن از اینم بی ریخت تر بود........
برای کار آموزی می رفتم پیش مهندس....44 سالش بود و چهار سال بود که از همسرش جدا شده بود...اوایل خیلی ازش بدم می اومد به دو علت... اول اینکه قیافه عجیب و خیلی نچسبی داشت (اولین قضاوت ها معمولا از روی قیافه افراده) مثل کرکس بود...دماغی که هم عقابی بود و هم گوشتی..ریش مسخره ای داشت و سرش کچل بود و با اعتماد بنفس اندک موی پشت کله اش رو بسته بود.....دومین علت این بود که بعضی اوقات عکس های دختر بسیار زیبایی رو نشونم می داد و می گفت نامزدمه و من احساس می کردم که گوشهای درازی دارم !!
یه علت سومی هم داشت که ازش بدم میومد..خیلی از کارم ایراد می گرفت..می گفت قدرت و اعتماد بنفست در کار اونقدر بالا نیست که دنیا رو عوض کنی (من نمی خواستم دنیارو عوض کنم می خواستم دوره کاراموزی سر بیاد و از شرش خلاص بشم)
ولی کم کم نظرم در موردش عوض شد و دست آخر مهندس برای من به یه قهرمان تبدیل شد.....
منشی های شرکت براش می مردند و کارکنان می پرستیدنش و مشتریها همیشه ازش راضی بودن..هیچ مشتری امکان نداشت وارد شرکت بشه و به این باور نرسه که مهندس بهترین مهندس مشاور روی زمینه....صحبت کردنش و روانشناسی اش در مورد آدمها هرکسی رو تحت تاثیر قرار می داد.........
زمانی که باهم صمیمی شدیم خیلی با هم درد و دل می کردیم....یه روز مهندس سیر تا پیاز زندگیشو برام گفت:
بچه آخر بودم و همیشه ضعیف و توسری خور............به زور بردنم جبهه...تو جبهه هم همش می لرزیدم...می خواستم فرار کنم ولی جراتشو نداشتم......مامانم و خاله ام همیشه بهم سرکوفت می زدن.......تا 36 سالگی مجرد بودم..می ترسیدم زن بگیرم..نه عرضشو داشتم نه پولشو....40 سالم بود که زنم مجبورم کرد طلاقش بدم..روزگارمو سیاه کرد ...از من خوشش نمی یومد..طلاقش دادمو و هرچی داشتم دادم برای مهریه اش....
به اصرار خاله و مامان دوباره دنبال زن گشتم...هرکی هرچی زن شوهر مرده و شل و کور می شناخت معرفی می کرد به خاله و خاله به مامان می گفت و می رفتیم واسه خواستگاری....بعضی اوقات که از خواستگاری بر می گشتیم گریه ام می گرفت که شل و کورا هم برام کلاس می گذارن.....
بالاخره یه روز به خودم گفتم همینا لایق تو هستن کسی که هیچی نداره اونم تو 40 سالگی و بعد از یه ازدواج ناموفق... همینم براش زیاده....به خودم گفتم بهرام تو مهندسی نباید به روزی بیافتی که خاله پسر مکانیکشو بزنه تو سرت فقط به این خاطر که تو کچلی و اون موهای فرفری داره ! تصمیم گرفتم زندگی پر از تحقیرمو بندازم دور.......................
این شرکت و همه زندگی امروزم حاصل چهار سال تلاش شبانه روزیه چهار سال نسبت به چیزی که امروز دارم زیاد نیست.....در تمام مدتی که برای تغییر و تحول تلاش می کردم می گفتم بهرام دیگه هیچکس نمی تونه تحقیرت کنه......
چند روز پیش خاله دوباره یه پیر دختر ایکبیری رو معرفی کرد و گفت بهرام همه موهات داره می ریزه می ترسم چند سال دیگه از مردی بیافتی خاله بیا همینو بگیر....من برای اولین بار جوابی به خاله دادم که واسه همیشه دمشو گذاشت رو کولشو در رفت...گفتم خاله از این تحفه ها برای پسر خودت بگیر چون اونه که می ره تو گود مکانیکی و امکان داره اب باطری بریزه روش یا آچار بخوره تو کمرشو از مردی بیافته....شما هم اگه موسسه ترمیم مو سراغ داری کچلی منو یادم بنداز.....
...................آره اگر باورکنید که می تونید قوی بشید قوی می شید و دیگه کسی نمی تونه آزارتون بده........ برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعیف پامال است
پارسال تو رستوران لوکس طلایی مهندس رو با خانومش دیدم...همونی بود که مهندس عکسشو نشونم داده بود...خیلی جوون تر از مهندس بود شاید بیشتر از بیست سال جوونتر...شاید هرکی ببینتشون بگه بخاطر پول مهندس زنش شده....ولی من تحسینش می کنم چون با کسی ازدواج کرده که شخصیت فوق العاده ای داره...کسی که شاید بی ریخت باشه ولی اراده قوی و انرژی و امیدی که به آدم می ده باعث می شه آدم اونو زیباترین مرد دنیا ببینه...باورکنید شعار نمی دم....اگر در شرایط مشابه بودم با کله زنش می شدم !
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:59 توسط بهزاد ریاضی
|
تابستون امسال به گروه کودک و نوجوان در خانه کاریکاتور طراحی و کاریکاتور درس می دادم..تجربه جالبی بود...شاگردای خوبی داشتم...همشون بچه های خوب و با استعداد و دوست داشتنی بودن...سر و کله زدن با بچه ها و صحبت کردن با والدینشون رو بعد از کلاس دوست داشتم...همه مادرا فکر می کنن بچشون با استعدادترینه...یه پدیده خاص در بین هم سالانش...معمولا مادرارو ناامید نمی کردم و می گفتم من هم پی به این نکنه بردم!!
خودم شش سال پیش هنرجوی خانه کاریکاتور بودم..احساس می کنم زود بزرگ شدم..این سالا خیلی سریع گذشتن...به شوخی به عباس زاهدی(کاسنی) می گفتم من هم یه روز پشت همین نیمکتا می نشستم!!

خیلی دوست داشتم این کارتو به شاگردام نشون بدم ولی تو تابستون هرچی گشتم پیداش نکردم...بالاخره هفته پیش اتفاقی لای یه کتاب پیداش کردم...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:40 توسط بهزاد ریاضی
|