غذا ها کنسروی شدن...غذای کنسروی چیه ؟ کنسرو قرمه سبزی ..کشک بادمجون..قیمه.... کنسرو یه چیز کوچیک شده است یه چیزی که ارزشش پایین اومده..خفیف شده..ارزشش در اینه که سریع میشه خوردش و راحت حملش کرد.....آدمها کم ارزش شدن..ما آدمهای پنجاه سال پیش نیستیم...اونها لایق کنسرو نبودن ولی ما هستیم...دلمونو خوش کردیم به امتیازاتی که اونها نداشتن و ما داریم ولی فکر نمی کنیم به چه بهایی ما این امتیازارو داریم........
نه کارمون کاره نه ته دلمون همدیگرو دوست داریم...نه ازدواج اون قصه رویاییه...نه کتابامون کتابه...نه زنا زن هستن و نه مردا مرد......نه می دونیم یعنی چی که الهی پیر بشی یا عاقبت به خیر
...تو این شرایط.. فکری که به ذهن یه عده رسیده اینه که همه چیزو بصورت کنسرو دربیارن یا بهتر بگم همه چیزو دوباره برای ما از نو بسازن.....یه چیزی که یکم وقتی داری می خوریش مزه اصل خوشمزشو بده... به درک که در مقایسه با اصلش یه آشغاله...مهم اینه که راحته و دنگ و فنگ نداره......مدتی قبل یکی از بچه ها که تیریپش به این حرفا نمی خورد یه کتاب بهم پیشنهاد کرد درمورد سهروردی و اینکه چقدر این کتاب متحولش کرده...کتابو خریدم چون نویسندشو می شناختم دکترای فلسفه اسلامی داشت یه مصاحبه ازش خونده بودم.........
عجب معجونی بود این کتاب...واقعا اذیت شدم تا تمومش کردم...از اونجا که از کودکی سهروردی اطلاعات دقیقی در دست نیست سهروردی در ایام بچگی در این کتاب مدام می رفت به مکتب و خوب درساشو می خوند و برمی گشت...شبا خواب می دید بال داره...مادرش همش قربون صدقش می رفت و تو بقچه اش نون می گذاشت...سهروردی هم چهل پنجاه صفحه هی می رفت مکتب و بقچه اش رو باز می کرد و نون می خورد و شب خواب می دید................
یه نکته جالب دیگه این بود که سهروردی خیلی از شعر نو خوشش می اومد و عجیب که شعرای سهراب سپهری رو زیر لب زمزمه می کرد (منم باورم نمی شد) شاید نویسنده می خواسته بگه سهروردی هم از جنس ما بوده و اگر الان زنده بود می رفت خانه هنرمندان و سالاد پاستا می خورد.......بگذریم...اینم یه چیزی بود مثل خیلی چیزای دیگه برای اینکه فکر کنیم با ارزش شدیم...نه ما باارزش نشدیم یه چیزای دیگه اومدن در حد ما
..........هفته پیش رفته بودم یه روستای دور افتاده تو شمال...خیلی پرت بود...اونجا اتفاقی یکسری نامه پیدا کردم مال شصت سال پیش...نامه های اهالی روستا بود...موضوع خاصی نداشتن..سلام و احوالپرسی یا درخواست قاطر و برنج و صابون و پارچه....ولی عجب خطی داشتن نامه ها...چه جملاتی بکار برده بودن...چقدر نامه ها بوی محبت می دادن.......الان مردم این روستا سواد ندارن...حتی نمی تونن اسمشونو رو کاغذ بنویسن...بلد نیستن درست حرف بزنن...فکر می کنن تهران یه دهاته یه هوا از دهات اونا بزرگتر و کد خداش احمدی نژاده...می گفتن برگشتین تهران به احمدی نژاد سلام برسونین......ولی خداروشکر دیویدی پلیر داشتن...رو دیواراشون عکس منصور و کاکا زده بودن و بلد بودن بولوتوث بفرسن.........................چرا ؟ الان که راه دارن...برق دارن...اون موقع که اینارو نداشتن....
این از دهاتیش...اینم از ما که خوشحالیم تو شهر زندگی می کنیم (یه عده مون البته روشنفکر تریم و با جناب سهروردی هم آشنا هستیم و ولنتاین مثنوی با جلد خوشگل بهم کادو می دیم)
ما اون آدما نیستیم....هرچی پیش اومده کاری ندارم...خوب چیکار می شه کرد ؟ فکر کنیم چرا اونا اونجوری بودن یا هرچی به اسم زندگی بهمون انداختن بدیم پایین ؟؟
مدتیه برای مطالب جدید عکس نمی گذارم...شاید جذابیت مطلب کم بشه ولی خوب کمتر وقتمو می گیره....مخصوصا که اینروزا بیشتر از توی دانشگاه وبلاگو بروز می کنم.......
این مطلب درمورد قضیه ایه که مدتی قبل تو استخر اتفاق افتاد...من مدتیه که سه روز در هفته می رم استخر...ورزش مداوم خیلی خوبه...شب آدم سبکتر می خوابه....توی استخر یه آقایی هست که ما معمولا با هم سلا م علیک داریم...فقط در این حد ازش می دونم که هیکل عضلانیش بخاطر بادی بیلدینگ نیست...بلکه سابق واترپولو بازی می کرده و چون تو واترپولو دستا باید مدام بالا باشه سینه و بازوها عضلانی می شن.......مدتی قبل وقتی داشتیم دوش می گرفتیم آبی که می ریخت زمین باعث می شد سرپوش آبراه بواسطه جریان آب سریع دور خودش بچرخه...مثل یه توربین آبی....من و جناب واترپولو هردومون حواسمون به سرپوش بود که واترپولو خندید و گفت می شه از این روش برق تولید کرد...من گفتم آره درست مثل سدها که با همین روش برق تولید می کنن...واترپولو گفت:مشکل اصلی این استخر هزینه برقشه....لامپ های مخصوص استخر مدام می سوزن و باید تعویض بشن...این خیلی هزینه برداره....من گفتم:چه جالب بود که برق هر قسمت رو از خودش تامین می کردند...مثلا وقتی ما دوش می گرفتیم لامپ های بالای سرمون از حرکت یک توربین آبی روشن می شد....واترپولو گفت : آره یا برق سالن بدنسازی از دستگاههای خودش تامین می شد...از حرکت کسی که روی تردمیل می دوه یا کسی که دوچرخه می زنه....
اون شب از بهروه وری که حاصل فکرمون بود خیلی لذت بردیم و کلی ایده دیگه هم رد و بدل کردیم...اینکه اب استخر و حرکت شناگران می تونه برق استخر رو تامین کنه یا جکوزی و فشار آبش برق خودشو و خلاصه کلی حال کردیم......
دیشب که دوباره واترپولو رو دیدم بهم گفت: آقا اخترامونو دزدیدن.....از رادیو شنیدم که یه مجموعه ورزشی تو ایتالیا برقشو از فعالیت ورزشکاراش تامین می کنه...باور کن با ایده های ما مو نمی زد....
من گفتم اونا فرقشون با ما همینه دیگه...نمی ذارن فکراشون خاک بخورن.....هر فکری که عملی باشه تردیدی نیست که باید تبدیل به واقعیت بشه........................