روایت کنند که طاووسی با کلاغی دوست بود ... در نگاه اول این دوستی برای هرکسی عجیب می نمود اما هر بیننده ای با کمی دقت متوجه ماجرا می شد ... کلاغ و طاووس هر دو لنگ بودند و این دوستی بخاطر داشتن دردی مشترک بود..........
بخاطر داشتن دردهای مشترک هم که شده با هم دوست باشیم
ما ملتی هستیم که از تقسیم کردن می ترسیم.... مبادا پولی به کسی قرض بدهی !! پولت کم می شود (درست هم هست...کم می شود ) مبادا برای کسی وقت بگذاری ...خودت وقت کم می آوری ...مبادا در درسی به کسی کمک کنی ! نمره امتحانش از تو بیشتر می شود و تو می سوزی که چرا موفقیتش از تو بیشتر شد.............. به ما هیچوقت نگفته اند شاید خیلی از تقسیم ها داشته هایمان را کم کنند اما در کنارشان تقسیمی هست که حاصلش بیشتر از مقدار اولیه می شود....و ای کاش هر وقت از کم شدن مایملکمان ترسیدیم به آن تقسیم فکر کنیم......
به نظرم اسکروچ آدم منطقی بود ... اسکروچ به زیاد کردن سکه هایش علاقه داشت و از کم شدن آنها می ترسید...می ترسید چیزی به کسی بدهد چون از سکه هایش کم می شد ... منطق او در دو کلمه کم و زیاد خلاصه می شد ....... او همیشه بدنبال راهی برای زیاد کردن بود ........ وقتی دید شادی تنها چیزیست که با تقسیم کردنش بیشتر می شود پولش را وسیله ای برای شادی قرار داد......
وقتی از مسئله ای شاد می شویم همیشه سعی داریم این شادی را با دیگران تقسیم کنیم .... مردی که پاداشی علاوه بر حقوقش دریافت می کند ممکن است سر راه به فقیری کمک کند...برای بچه اش چیزی بخرد...برای همسرش هدیه ای بگیرد یا خانواده اش را برای تفریح به گردش ببرد......وقتی با تقسیم شادی این کالای خوب بی قیمت را بیشتر می کنیم.... چرا از تقسیمش بترسیم ؟؟؟