
بدترین جایی که آدم می تونه شب عید باشه میدون تجریشه ....جایی که شب دستفروشها ماهی که صبح تو فریدون کنار صید شده رو هم می فروشن .....
ولی امشبو تو میدون تجریش فراموش نمی کنم ...... وقتی آدم شب عید تنها باشه و از سکوت سنگین و تاریک خانه ای که هر سال عیدو با خانواده اش توش بوده فرار کنه و بیاد تو خیابون ... دیدن آدمها حتی بداخلاقاشون براش لذت بخشه .... زندگی وقتی برات ساکن بشه دیدن همین آدمهاست که سر ذوقت میاره....................من میون هیاهوی میدون تجریش هیچی نمی خواستم .... نه پیراهن سه هزارتومنی می خواستم نه آدیداس 6 تومنی .... نه عطر یوزارسیف و نه روسری زلیخا !!!
من فقط مردم رو نگاه می کردم ... پیرزنی شیک پوش که وسط شلوغی شکلات پخش می کرد بخاطر سال نو....و من وقتی یکی برداشتم و گفتم ممنون گفت نوش جونت عزیزم برای مامانت اینا هم بردار
بچه ها جوجه رنگی می خریدند و من کمکشون کردم زرنگاشو انتخاب کنن نه خماراشو که زود می میرن !
یه زنی می خواست دو تا ماهی بخره هزارتومن و فروشنده می گفت صرف نداره.... من بهش گفتم خانوم سر نبش دوتا هزارتومن می دن برو از اونجا بخر ... زنه خندید و گفت مرسی آقا
من هم یه ماهی خریدم ... قرمز با لکه های سیاه ... خیلی زشته .... فروشنده گفت : چرا اینو می خوای این خیلی زشته .... گفتم : چون مطمئنم کس دیگه ای نمی خردش .... دلم براش سوخت خواستم شب عید تنها نباشه ...............
زندگی سخت نیست اگه سخت نگیریم ....... وسط هیاهو ... وسط مردمی که نمی خندن و چپ و راست بهم تنه می زنن و وسط جیغ و دادها هم اگه طالب زندگی باشید پیداش می کنید .... اگه بخواهید بخندید می خندید ......
عید همتون مبارک ........................................................سال خوبی داشته باشید

امروز مادر و پدرم و خواهر کوچیکم از ایران رفتند ..... این سفر مقدمه سفر طولانی است که در آینده نزدیک خواهند داشت........دیشب از لحظه رفتنشون به فرودگاه امام خمینی تا الان حس عجیب و غریبی دارم .......تو فرودگاه مردمی رو می دیدم که خوشحال بودند منتظر لحظه رفتن بودند ولی از گیت بازرسی که رد می شدند آرام گریه می کردند...این صحنه رو چند بار دیدم .................
وقتی یک نفر کشورشو ترک می کنه به وضوح می بینه که در یک لحظه چطور خیلی چیزا محو می شن ... چطور می شه در یک لحظه اونقدر دور بشی که خاطره ای از تو و خاطره ای از خیلی چیزا برای تو باقی بمونه..........فکرشو کنید رفتن به اون دنیا دیگه چیه وقتی یه جابجایی با آدم این بازیهارو می کنه
من اینطرف بودم ولی خوب درک می کردم .... شاید تنها کاری که تو این دنیا خوب از پسش برمیام درک آدمهاست........ولی خیلی مونده که خودمو بشناسم.....
من خیلی راحت می تونم احساساتمو بیان کنم ولی تو اون لحظه هیچی برای گفتن نداشتم... چون هیچ احساسی نداشتم.......... ولی الان که داشتم برمی گشتم خونه احساس کردم عجیب تنهام...خواستم برم امامزاده صالح گریه کنم ولی اومدم کافی نت تا بجای گریه کردن بنویسم.........
تو این دنیا هیچ چیزی ثابت نمی مونه ... بنظرم آدم باید به لحظه ها دلخوش باشه....به کاری که می تونه همین الان انجام بده تا از زندگی لذت ببره
فردا دارم می رم سفر...... می رم کازرون .... یکمی می خوام حواس خودمو پرت کنم.........
.
.
.
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
تا پنجشنبه این هفته فکر نمی کردم تهرانگردی کار چندان جالبی باشه ... همیشه دود و ترافیک و شلوغی برام تداعی می شد .... ولی این پنجشنبه نظرم بکلی عوض شد ... همراه دو دوست به نامهای علی ( علی اول از بچه های عمران آزاد و علی دوم از بچه های طراحی شهری دانشگاه خودمون) سری به توپخانه و خیابان لاله زار زدیم و گرچه دود و یک لشکر موتورسیکلت و ترافیک در انتظارمان بود ولی دیدن ساختمانهایی از تهرانی که می تونست شهری زیبا باشه ولی به این سرنوشت دچار شد و کلی کوچه پس کوچه که جای زیادی برای کنجکاوی و جستجو داشت دود و شلوغی رو از یاد می برد........

می گویند وقتی ناصرالدین شاه از اروپا برگشت تحت تاثیر خیابان شانزه لیزه دستور داد از وسط باغ لاله خیابانی بکشند و دو طرف خیابان را از تماشاخانه و کافه و رستوران پر کنند تا این خیابان به تفرجگاهی مدرن برای مردم تبدیل شود....
تا سالها لاله زار دنیای زیبا و شگفت آوری برای اهالی پایتخت بود ... تئاتر .. کافه ... کتابفروشی ... سینماهای شلوغ .... ولی وقوع انقلاب و اندکی بعد تاسیس یک کارخانه لوازم برقی همه چیز را عوض کرد......
امروز لاله زار مرکز لوازم برقی و محل رژه موتور است ... هنوز چند تئاتر از جمله تئاتر پارس باقی مانده ولی مابقی هتل ها و سینماها و تئاتر های تعطیل و آتش گرفته است .... گراند هتل .. تئاتر نصر ... سینما رکس و ده ها کالبد بی جان دیگر ..........

عکس بالا را ببینید ... کجای دنیا با نمای ساختمانی که ارزش تاریخی دارد چنین برخوردی می شود ؟؟
حتی اگر قرار باشد ساختمانی که نمای زیبایش به شهر هویت تاریخی می دهد به لوستر فروشی تبدیل شود اینقدر بد سلیقه باید این تغییر کاربری را صورت داد ؟؟؟

این خانه بسیار زیبای قاجاری در یکی از کوچه های لاله زار به اسم کوچه پیرنیا قرار گرفته...محشره ... یه گنج واقعی که تبدیل به آشغالدونی شده و صاحبش قطعا خوشحال می شه که سقفش بزودی پایین بیاد تا مسئولین میراث فرهنگی خدای ناکرده به فکر بازسازیش نیافتند و نانش را آجر کنند ... روی در خانه تلفن بنگاه نوشته شده و اینکه سریع در صورت تمایل به خرید زنگ بزنید ( تا کوبیده بشه)

وقتی از چهار راهی که خیابان لاله زار نو را قطع می کند می پیچید دست چپ در کنار سفارت دانمارک خانه کوچکی را می بینید که مدتی مهد کودک بوده ( مهد کودک صادقیه) ... آدم باور نمی کند که صادق هدایت روزگاری در این خانه زندگی می کرده .... جالب اینکه سازمان زیباسازی شهرداری تهران در کنار در ورودی خانه تابلوی " خانه صادق هدایت" و تاریخچه خانه را نصب کرده ولی بفکرش نرسیده که دیوارهایی با تصویر موش و گربه و می رم مدرسه در شان این نویسنده نیست........

قبل از انقلاب این خانه مرمت شده و قرار بوده که به بنیاد هدایت تبدیل شود ولی با وقوع انقلاب طرح به فراموشی سپرده می شود و امروز حیاط پشتی خانه بعنوان انبار بیمارستان امیراعلم مورد استفاده قرار می گیرد...........
..............................خلاصه اینکه لاله زار برای شروع تهرانگردی خیابان جالبی است
تهرانی را می توانید ببینید که می خواست شهر زیبایی شود ولی به این وضع گرفتار شد ... روزگاری مصالح اروپایی ( تیر آهن بلژیکی در زمان رضاشاه و اندکی بعد بتن) وارد تهران شدند ...می خواستند با مصالحی که بلد نبودند از آنها استفاده کنند تهرانی نو بسازند و شروع کردند به ساختن و تقلید از راه رفتن طاووس..... واین وسط معماری گم شد ...راه رفتن خودمان هم یادمان رفت........
امروز سوار تاکسی که شدم متوجه نور عجیب و غر یب و جلفی شدم که توسط لامپی کوچک در فضای تاکسی پخش می شد.....نوری بنفش و آزار دهنده ......
یاد در س تاسیسات الکتریکی نور و صدا افتادم و مبحث انطباق بینایی ... خواستم به راننده تذکر بدهم که این نور شدید که تاکسی شما را شبیه کافی شاپ کرده بشدت برای چشم شما مضر است و طبق اصل انطباق بینایی وقتی در فضایی با نور شدید هستید( اون هم نور شدیدی با این رنگ ) هنگامی که از این فضا خارج شدید مدتی طول می کشه که انطباق بینایی صورت بگیره و رنگ های فضای جدید رو تشخیص بدید و تکرار این عمل باعث می شه چشمتون آسیب ببینه
به این فکر کردم که راننده قطعنا در جواب می گه : ای آقا ما دیگه عادت کردیم
وقتی به این جواب فرضی راننده فکر کردم یاد درس مبانی نظری معماری افتادم و مبحث کیفیت زندگی و پوست کلفت بودن انسان ! خواستم به راننده بگم انسان موجود پوست کلفتیه و متاسفانه هر چقدر کیفیت زندگی ازش گرفته بشه باز مقاومت می کنه.....ممکنه یکنفر به زندگی در یک سلول عادت کنه این به معنی مطلوب بودن فضای سلول نیست بلکه به پوست کلفتی انسان برمی گرده و اینکه انسان باید به جزییات زندگی حساس باشه تا کیفیت زندگی کم کم از دستش خارج نشه ....
با خودم گفتم اگه بحثو شروع کنم و بگم آقای راننده این نور چشمتو اذیت نمی کنه لابد راننده فکر می کنه ازین مسافرام که گیر الکی می دن و ایشون هم که از صبح تا حالا از صد نفر بجای 650 تومان 700 تومان گرفته و با نصفشون دهن به دهن شده و حالی براش نمونده می گه : داداش اگه ناراحتی با یه ماشین دیگه برو !
یاد درس هایی که از گلستان سعدی گرفتم افتادم و اینکه با رندی می شه سخن رو بر دل نا اهل نشاند و من می تونم رند باشم و بگم : نه عزیز چه ماشینی بهتر از ماشینی که شما پشتش نشستسی و من برای وجود مبارک خودتون گفتم و........
وقتی راه رو از شش جهت بر صدای فرضی راننده بستم تصمیم گرفتم این سناریوی ذهنی رو به عینیت برسونم.....
صدامو صاف کردم و گفتم : ببخشید آقای راننده این نور چشم شمارو اذیت نمی کنه ؟
راننده گفت: فکر کنم در طرف شما درست بسته نشده...یه بار دیگه باز و بسته کنید این چراغ خاموش می شه ........
در رو بستم و دو چراغ خاموش شد ! اولیش چراغ افکارم بود.......