تبليغاتX
مالچیک

معلم کلاس اول ما واقعا خوب درس می داد ... همه چیز رو با نقاشی و داستان یادمون می داد ولی دمار از روزگار کسی که مشق شب نمی نوشت در می آورد ... یادمه مادر و پدرم رفته بودند سفر و ما خونه خالمون مهمان بودیم روز اول به بازی با پسرخاله ها گذشت و شب که شد تو رختخواب تازه یادم اومد که مشق ننوشتم......... روز بعد معلممون من و دوتا بچه دیگه رو آورد پای تخته ( هر سه مشق ننوشته بودیم)

بعد رو به ما کرد و گفت تاحالا در مورد مدرسه تنبلها چیزی شنیدید ؟ مدرسه تنبلها مدرسه ایه که شاگردای تبل تمام مدارس رو می برن اونجا ... امروز قراره یه مینی بوس از اونجا بیاد اینجا و من می خوام شما سه تا رو بفرسم اونجا ... اونجا تن همه بچه ها روپوش سفید می کنن و اجازه نمی دن این روپوش رو دربیارید تا هرجا می رید همه بشناسنتون....

بعد از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت : مینی بوس اومد روپوش ها رو هم آوردن

دوتا پسر دیگه بنا گذاشتند به گریه کردن ولی من بسرعت از کلاس فرار کردم ... برادرم کلاس پنجم درس می خواند و کلاسشون ته راهرو بود و معلمشون منو خیلی دوست داشت ...

با خودم گفتم کافیه خودمو برسونم در کلاسشون و به معلم داداشم بگم نذارن منو ببرن چون مامان بابام مسافرتن و اگه برگردن و ببینن من در غیابشون رفتم مدرسه تنبلا دق می کنن ...

اون راهرو برای من که از ترس سفید شده بودم تبدیل به طولانی ترین راهرو دنیا شد ... چند قدم مانده به در کلاس برادرم احساس کردم پاهام از ترس فلج شدن و افتادم رو زمین ... خودمو کشوندم جلو و با نوک انگشتام در رو هل دادم جلو ...معلم برادرم اومد بیرون و منو بلند کرد و با ترس گفت چیه چی شده ؟

من که در حال احتضار بودم گفتم می خوان منو ببرن ... روپوش سفید می خوان تنم کنن ... نذارید ... مامانم اینا مسافرتن ........

تو همین لحظه معلممون اومد دنبالم .... معلم برادرم با عصبانیت گفت چرا بچه رو ترسوندی ؟ ببین به چه روزی افتاده ....

معلممون گفت شما تو کار من دخالت نکنید...... معلم برادرم هم یه سیلی آبدار خوابوند تو گوشش .... مدرسه بهم ریخت ....داد و بیداد .....بچه ها از کلاسها ریختن بیرون ....

خیلی سیلی که بهش زد به من چسبید

معلممون دیگه هیچوقت هیچ بچه ای رو نترسوند ..


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:23 توسط بهزاد ریاضی |

یه وقتهایی بعضی از سوءتفاهمات باعث می شه احساس کنی داری همه چیز رو از دست می دی و بعد از اینکه می فهمی همه چیز اتفاقاتی بوده که دست به دست هم دادند به این نتیجه می رسی که باید بشدت فکر کنی .............. من معتقدم اتفاقی نیست که یکسری اتفاقات بهم زنجیر می شوند

روز سه شنبه ساعت 2 بعدالظهر پدر دامادمون زنگ زد و گفت خواهرم و شوهرش (کیوان) از صبح مو بایل هاشون رو جواب نمی دن و این مسئله بشدت باعث نگرانی اش شده ( در این لحظه کیوان که شب قبل رو تا صبح کار کرده بود خوابیده بود و مبایلش رو هم خاموش کرده بود و خواهرم هم رفته بود سر کار ولی مبایلش رو خونه جا گذاشته بود..... مسئله به همین سادگی بود ولی مثل اینکه شرایط باید بگونه ای پیش می رفت که ما بواسطه این اتفاق به نتایجی در زندگی برسیم....)

من به موبایل خواهرم زنگ زدم ... در این لحظه پسری گوشی را برداشت و گفت : بله ؟ من گفتم این خط مال خواهرمه گوشیش دست شماست ؟ پسره گفت : نخیر این گوشی مال خودمه و قطع کرد ....

من چندین بار دیگه زنگ زدم ولی کسی گوشی رو برنمی داشت .... ( دفعه اول خط رو خط افتاده بود و پسره هم راست می گفت از دفعات بعدی این موبایل خواهرم بود که زنگ می خورد ولی کیوان صداشو نمی شنید)

در این لحظه احتمال اول در ذهنم شکل گرفت : گوشی خواهرم رو دزدیده اند ...

ولی چرا کیوان موبایلش خاموشه ؟ احتمال دوم : قضیه آدم رباییه ... خواهرم رو دزدیده اند و کیوان هم بهمراه پلیس پیگیر ماجراست و برای اینکه ما تا لحظه ای که قضیه ختم به خیر نشه متوجه ماجرا نشویم موبایلشو خاموش کرده ....شاید این توصیه پلیسه

در این افکار بودم که پدر دامادمون زنگ زد و گفت من دارم می رم دم خونه کیوان اینا که ببینم اونجا چه خبره (ناگفته نماند که چند ماه پیش دزد خونه خواهرم رو زده بود و این بر ترس ما می افزود که نکنه دزدها دوباره برگشته باشند)

پدر دامادمون دوباره تماس گرفت : بهزاد ... اینا ماشینشون تو پارکینگه ... ( و در حالی که صداش می لرزید گفت : می گی چیکار کنیم ؟؟)

من با مایوس ترین صدای عالم گفتم : زنگشونو زدید ؟

_ آره جواب نمی دن

پس زنگ همسایه هارو بزنید و برید پشت در آپارتمانشون ... اگر باز در رو باز نکردن به من زنگ بزنید که بیام تا پلیس خبر کنیم و در رو بشکونیم

_ باشه

............................. روی تخت دراز کشیدم .. بدنم یخ کرده بود ... شاید این دشوارترین لحظه زندگیم بود ...احتمالات آخر آنقدر واضح بود که جایی برای فکر کردن باقی نمی گذاشت : احتمالا دچار گازگرفتگی شدن ..... پس موبایل خواهرم دست اون یارو چیکار می کرد ؟ احتمالا دزدها جفتشونو کشتن ...اون لحظه داشتن اطاقها رو می گشتن که موبایل خواهرمو یکیشون جواب داده.... بیاد صحنه سرقت چند ماه پیش افتادم ... خانه بهم ریخته شان ... اما اینبار قطعا با وضعی فجیع تر روبرو می شدیم .....

وای چقدر اون دقایق سخت بودند .... تاثیر اون دقایق تا چند روز باعث سردردم شدند .... بوضوح دیدم که خیلی از چیزها دود شدند ... پدر و مادرم  که در سفر اند برمی گشتند و این واقعه چنان ضربه ای به آنها می زد که نمی توانستم لحظه ای تنهایشان بگذارم ... کم کم یک سال از تحصیل دور می افتادم و این آینده ام را عوض می کرد ..... برنامه هایی که داشتم بهم می ریختند ... چه شوک بزرگی شاید زندگی هیچوقت به روند عادی باز نمی گشت ..... یک لحظه گفتم خدایا نمی دونم باید چیکار کنم ؟ نذر کنم ؟ ولی تو این لحظه نذر و نیاز مثل رشوه دادنه ... خیلی مسخره است.... خدا که رشوه قبول نمی کنه ........... همه چیز تموم شده

تلفن زنگ زد با خودم گفتم قطعا قبل از جواب دادن سکته می کنم.... تلفن رو برداشتم :

_ بهزاد نگران نباش ...........................


وای خدای من ... همه چیز رو تو چند دقیقه از من گرفتی و بهم پس دادی .... فهمیدم که می تونی این کار رو بکنی یعنی از قبل می دونستم چنین قدرتی داری ولی تو منو به یقین رسوندی .. من از این به بعد یقین دارم که اگر آدم مثبت اندیشی هستم ... اگه همیشه به آینده امیدوارم ... اگه معتقدم به هرچی می خوام با اراده و تمرکز می رسم .. اگه آینده ای برای خودم متصورم ..اگه معتقدم هر آدمی می تونه با امید..شاد و با روحیه زندگی کنه......... همه اینها در سه کلمه خلاصه می شه :

اگر خدا بخواد ( انشاءالله)... و اگر خدا نخواد در چند دقیقه همه اینها دود می شن هرچی داشتی و هرچی می خوای داشته باشی ... به سادگی یک تلفن که خبری کوتاه رو بهت می رسونه همه چی دود می شه ..


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:2 توسط بهزاد ریاضی |


یه جمله ای بود که الان کمتر بهش ایمان دارم : تنها چیزی که می تونه یه روز خوب رو خراب کنه آدمها هستند.

..... خیلی از روزها توسط دیگران خراب می شن ولی علت خراب شدن اون روز فقط اونا نیستند ... خود ما هم هستیم ...

روزمون خراب می شه...فکر میکنیم ... نمی تونیم قضیه رو آنالیز کنیم ... دوست داشتیم واکنش بهتری نشون می دادیم ...خیلی اوقات می دونیم طرف یه عوضی بوده ولی باز نمی تونیم خودمون رو مقصر ندونیم و خلاص بشیم !

بذارید ببینیم قضیه از کجا شروع می شه ....... همیشه یه تضادی بین ما و یک نفر دیگه بوجود میاد ... داد می زنیم ... داد می شنویم ... خیلی اوقات هم داد نمی زنیم حرف یا حرکتی توهین آمیز می بینیم .. واکنش نشون می دیم طرف هم واکنش نشون می ده داغ می شیم یه حرف قلمبه می زنیم به یارو و میایم خونه و تا صبح و روزها و هفته ها بعد درگیری ذهنی داریم ....... مسئله ای که هست اینه که ما معمولا به علت بوجود آمدن تضاد توجه نمی کنیم و این مسئله باعث می شه نتونیم به خودمون مسلط باشیم و در نتیجه به اوضاع هم نمی تونیم تسلط پیدا کنیم ......

علت بوجود آمدن اختلاف چیه ؟

یا تقصیر از ماست

یا تقصیر از مانیست

یا سوء تفاهم باعث مسئله می شه

در حالت اول بهتره غرور رو کنار بگذاریم و معذرت خواهی کنیم ... لجبازی احمقانه ترین کار ممکنه ... البته واکنش افراد به خطای ما بعضی اوقات خیلی غیر منطقیه یعنی طرف بد میاد تو شکم آدم اما نباید یادمون بره رفتار اون بده ولی اشتباه از جانب ما بوده این دوتارو باید بتونیم تفکیک کنیم یعنی رفتار طرف هرطورباشه یادمون نره مقصر کیه ...... خیلی اوقات خوبه صر یح باشیم : چرا فکر می کنی اگه عربده بزنی بهتره ؟ حق باشماست من اشتباه کردم اینو می شه محترمانه هم بگید چیزی از شما کم می شه ؟؟ در خیلی از موارد روی طرف کم می شه در خیلی از موارد هم کم نمی شه (مشکل از خود طرفه ... شما دیگه کاری از دستتون برنمیاد جز دعا برای شفا و اصلا هم لازم نیست فکرتونو مشغول کنید چون رفتار شما عالی تر از این نمی شده) یادمه یه روز ورود ممنوع رفتم یه خانمی که از روبرو می اومد بنا کرد به بوق زدن وقتی خواست از کنارم رد بشه گفتم شرمنده خانوم باعث مزاحمت شدم ... زنه هم گفت : حیوونی دیگه !

خوب ناراحت شدم ولی تقصیر من بود که ورود ممنوع رفته بودم و زنه هم اگه خودش آدم بود در مقابل عذر خواهی رفتار بهتری می کرد....... والسلام

واما حالت دوم که تقصیر ما نیست : ببینید اگه حتی پدر آدم هم با پرخاش آدم رو متوجه اشتباهش بکنه آدم قلبا نمی پذیره ... درستش اینه که بپذیره ها ولی آدم همش منطق که نیست احساس هم هست ... آدم غرور هم داره .... پس توقع نداشته باشید آدمی که اشتباه می کنه با دادزدن و تلخ زبونی شما روبراه بشه.........با آدمها آرام و محکم صحبت کنید ... خیلی بهتر جواب می ده ... یادمه یه روز با دوستم علی غریبی رفته بودیم یه کافه ای... بحثمون به درازا کشید بیشتر از حد معمول نشستیم گارسن مدام میومد روی میز رو پاک می کرد و الکی دور و برمون می پلکید (یعنی پاشید بر ید)  من از رفتار علی واقعا لذت بردم گارسن رو صدا کرد و گفت : آقا من اینجا رو خیلی خیلی دوست دارم به این خاطره که قصد کردیم بیشتر بشینیم اگه شما فکر می کنید باید پول بیشتری رو صورت حساب بابتش بدیم بگید تا تقدیم کنیم....

گارسن شرمنده شد و گفت نه خواهش می کنم راحت باشید ... چیزی هم خواستید من در خدمتم! من این لحظه هارو خیلی دوست دارم وقتی که دوتا آدم به این شعور می رسن که تضادهارو حل کنند ( ممکن بود گارسن واکنش جالبی نشون نمی داد که این تقصیر ما نبود وظیفه ما این بود که با فرض باشعور بودنش در رفع تضاد تلاش کنیم) خیلی اوقات هم طرف مقاومت می کنه ولی بالاخره وجدانش بهش می گه آدم باش : یادمه رفته بودیم کاخ سعدآباد ... بعضی از کاخ ها بلیطشون رو نه دم در بلکه تو خود کاخ می فروختند ما فکر کردیم کاخ شمس هم از همین کاخهاست وارد کاخ که شدیم کسی دم در نبود تو کاخ می گشتیم که نگهبان اومد و گفت : شما بلیط ؟ (بی ادبانه :می شه لطفا بلیطتون رو ببینم؟) من گفتم شرمنده من فکر کردم خودتون بلیط می فروشید به ما نگفته بودند..... نه خیر آقا اون کاخ سبزه که خودش بلیط می فروشه بفرمایید بیرون

من گفتم.. درسته پس می ریم از دم در  مجموعه بلیط بگیریم .. هر چند تقصیر از ما نبود ولی می بخشید!

از در کاخ که خارج شدیم یارو اومد دنبالمون و گفت : مهمون ما باشید بلیط نمی خواد ( می بینید ... خیلی ها خودشونم نمی دونن چرا با مردم می جنگند!)

خیلی اوقات همه چیز از سوء تفاهمات نشات می گیره و کسی مقصر نیست...ای کاش صبر و تحمل داشت تا بیخود درگیر نشد ای کاش اول مطمئن بشیم نه ما و نه طرف مقابل هیچ کدام تقصیر نداریم :

چند سال پیش یه روز سر دولت سوار تاکسی شدم برای تجریش ... تجریش که رسیدیم سیصد تومن دادم به راننده....یارو گفت می شه چهارصد تومن ... منم چون معمولا با راننده ها بحث نمی کنم چهارصد تومن به یارو دادم و گفتم اشکالی نداره من کرایه ها دستم نیست ولی دیروز سیصد دادم ... یارو گفت اونی که ازت سیصد گرفته اسمش عبدالله بوده جونم !! منم گفتم راستش اسمشو به من نگفت ولی از سر دولت تا تجریش سیصد گرفت.............اینو که گفتم یارو جا خورد و گفت آقا من واقعا معذرت می خوام فکر کردم شما سر میرداماد سوار شدید ... ببخشید .... و صد تومن پس داد ! به همین راحتی ...

حالا اگه من می گفتم عبدالله باباته خوب بود ؟


+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 18:7 توسط بهزاد ریاضی |


Image and video hosting by TinyPic

یادمه یه مجله معماری بود که در صفحات انتهایی چند صفحه ای را هم اختصاص می داد به آموزش آشپزی.....

من با این کار مجله اصلا حال نمی کردم و بنظرم ربطی نداشت که یه مجله تخصصی آشپزی یاد بده !

یادمه یه بار به یکی از استادام گفتم من این مجله رو خیلی دوست دارم ولی اصلا با این کارش حال نمی کنم و بنظرم خیلی بی ربطه .... استادم به دلایل زیر متقاعدم کرد که کاملا اشتباه می کنم:

اول اینکه معمارا شعارشون اینه که معماری اقیانوسیست به عمق یک سانت ( یعنی یک معمار واقعی باید از هر چیزی در رابطه با زندگی انسان ولو اندک اطلاعاتی داشته باشه) اگر تو بعنوان یک معمار کمی هم آشپزی بلد باشی معمار مطلع تری خواهی بود ... فکر کن به کارفرمات بگی خوبه اینجا یه پنجره داشته باشیم ... پنجره ای که می شه میز نهارخوری رو کنارش گذاشت (بعد برای اینکه کارفرمارو بیشتر تحریک کنیم می تونیم کمی صحنه رو بهتر براش بسازیم .... خیلی لذت بخشه که یه غذای خوب درست کنید و کنار این پنجره میل کنید ... پنجره باعث می شه دوست داشته باشید بیشتر سر میز غذا بشینید و از غذا بیشتر لذت ببرید ... فکر کنید نور ملایم می افته رو کارد و چنگالتون و وقتی با اونا گوشتتونو می برید انگار غذا خوشمزه تره !.....اگر بخواید من می تونم یه دستور غذای خوب هم بهتون بدم ... فکرشو بکنید اون غذا رو درست کنید و کنار این پنجره دیگران هم آشپزی شما رو تحصین کنند هم سلیقه فضایی تون رو !!)

در ثانی آشپزی معجزه می کنه .... نشنیدید می گن با مرد گرسنه صحبت نکن ! یا اینکه : امشب که اومد خونه یه غذای خوب براش درست کن و دلشو بدست بیار ؟ و.................

انیمیشن رتتو یی یا موش آشپز رو یادتونه ؟ یادتونه یه دیالوگ داشت که می گفت : تو با آشپزیت می تونی مردم رو تحت تاثیر هنر خودت قرار بدی ؟

در آخر استادمون کمی هم از هنر آشپزی خودش صحبت کرد اینکه می شه غذاهای ارزان و شگفت انگیز درست کرد ... اینکه خوراک لوبیا رو هم می شه وسوسه انگیز درست کرد و اینکه گوشت رو طوری باید برید که آب میان ماهیچه ها خارج نشه تا مزه کباب بهتر بشه !!!!!

........................................خلاصه اینکه در این یکی دوسال اخیر همیشه مطالب مربوط به آشپزی رو دنبال کردم و در این مدت که تنهام به نقطه اوج هنرم ! رسیدم و دوستان زیادی رو با آشپزیم تحت تاثیر قرار دادم ! و در آخر هم در جواب اینکه وای تو اینارو چطور درست کردی می گفتم: بالاخره ما معماریم دیگه !!

................حالا چند نمونه از کارامو براتون می ذارم با دستور پخت ... درست کنید و از زندگی بیشتر لذت ببرید :

این یه غذای خوشمزه است که تقریبا من در آوردیه ( من در اینجا یعنی خود من !) ولی واقعا عالیه

ترکیباتش گوشت مرغ . ذرت . مغز تخمه آفتاب گردان . برنج (این غذا با سس قارچ پیشنهاد می شه و برای پیش غذا هم سوپ صورتی خوبه)

Image and video hosting by TinyPic

گوشت مرغ رو ر یز ر یز کنید و روش آب لیمو بر یز ید ( اگه یک شب بمونه چه بهتر .. در این حالت رنگ مرغ از صورتی به سفید تغییر می کنه) اول گوشت مرغ رو در تابه تفت بدید بعد ذرت رو اضافه کنید ( از کنسرو ذرت شیرین به قیمت 1100 تومان می تونید استفاده کنید) بعد کمی برنج پخته شده اضافه کنید و در آخر هم مغز تخمه ( از مغز تخمه آماده آمینو به قیمت 300 تومان می تونید استفاده کنید.مغز تخمه یادتون نره که مزه غذا رو شاخ همین مغز تخمه می گرده ) کمی مخلوط رو که تفت بدید غذا حاضره ! برای سس قارچ هم نشاسته رو در آب حل کنید و بجوشانید و قارچ رو توش خرد کنید و بگذارید سرد بشه .... سوپ صورتی هم درست کردنش کاری نداره ... از این بسته های سوپ آماده بگیرید و درست کنید ..یه کمی کلم صورتی رنگ که توش خورد کنید و یه شب بگذارید بمونه صورتی می شه !!

Image and video hosting by TinyPic

فیله شنسل رو هم اگه بتونید خوب سرخ کنید عالیه ..... فیله مرغ رو کمی بکوبید که پهن بشه بعد خوب بهش آرد بزنید و تو محلولی که از دو عدد زرده تخم مرغ . دوسه قاشق ماست و کمی آرد درست شده فرو ببرید و بعد سرخ کنید ( محلول فوق رو خوب باید هم بزنید ) یه سس خوب برای این غذا مزه شو ده برابر بهتر می کنه.... من معمولا سس فرانسوی مهرام رو با کچاپ قاطی می کنم و توش کمی پیاز خرد می کنم .....

دسر

دسر بخش فان و جذاب غذاست ... وقتی که دیگه هیچ جایی برای خوردن ندارید یه دسر خوب دوباره امید رو به معده شما برمی گردونه !!..... بهترین حالت اینه که شما بشقابی از تست های کوچولو داشته باشید که همه خوشمزه و یکی شون خیلی خلاقانه باشه ! مثل عکس اول

با خرید یک بسته توت فرنگی درشت. دوتا موز و دوتا کیوی(که جمعا کمتر از 4 هزار تومن می شه) یه ده تایی قارچ توت فرنگی می شه درست کرد....یه کیک های شکلاتی هم هست که اگر توشو خالی کنید و از خامه پر کنید خیلی خوشمزه است (کیک شکم پر !)

یک روز چیزهای متنوعی درست کنید ... تو روحیه تون تاثیر می ذاره .... یه روزم یه روزه

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 20:51 توسط بهزاد ریاضی |


Image and video hosting by TinyPic

تو سال جدید هممون یه چیزایی رو آرزو می کنیم .... یه چیزایی می خوایم .....

من همیشه چیزایی رو که می خوام می نویسم .... می گن چیزی که مکتوب بشه قدرت بیشتری برای واقعی شدن پیدا می کنه ..... تقریبا به همه چیزایی که سال قبل نوشته بودم رسیدم ....امسال اما تصمیم گرفتم چیز بهتر و ارزشمندتری بخوام ........ اینکه لحظاتی رو که زنده تریم را بیشتر تجربه کنم........

دیروز که رفته بودم پیاده روی کوچه بن بستی رو دیدم که منو یاد یکی از لحظات زنده چند سال پیش انداخت....چند سال پیش من و پدرم ته این کوچه تو ماشین نشسته بودیم کوچه سربالایی بود و به همین خاطر پدرم این کوچه رو انتخاب کرده بود ... بابا گفت روشن کن هر وقت بهت گفتم نگه دار .... من ماشینو روشن کردم وسط سر بالایی بابا گفت وایسا .... بعد بهم گفت : نیم کلاچ رو که یادبگیری دیگه چیزی نیست که از رانندگی ندونی ... کلاچ رو آروم بیار بالا وقتی ماشین شروع کرد به لرزیدن گاز بده .... همون لحظه یه ماشین دیگه سر کوچه ظاهر شد ... یه پیرمرد و پیرزنی بودن که می خواستن بیان تو کوچه ... اونا سر کوچه ایستادن تا من بیام بیرون ....دچار استرس شدم .....کلاچو سریع آوردم بالا ... ماشین خاموش شد و شروع کرد به عقب رفتن ... بابا ترمز دستی رو کشید بالا و ماشین ایستاد ... گفت: یه بار دیگه امتحان کن

ایندفعه بیشتر استرس داشتم به چهره منتظر پیرمرد و پیرزن نگاه کردم ... خیلی بردبارانه سر جاشون نشسته بودند ...این دفعه هم خاموش کردم ... گفتم : می خواین خودتون بشینید پشت رل ؟ بابا گفت: نه اینبار بیشتر دقت کن آروم پاتو بیار بالا ...........پامو آروم آوردم بالا ماشین لرزید... گاز دادم ... ماشین بالاخره از جاش کنده شد ... انگار بال درآورده بودم ...از کنار ماشین پیرمرد و پیرزن رد شدم ... بهشون لبخند زدم و اونها هم هردوشون با هم خندیدن مثل اینکه تو دلشون گفته باشن بالاخره نیم کلاچ رو یاد گرفتی ...... لحظه شیرینی بود ... زنده بود .. از ته دل خوشحال بودم ... این یکی از اون لحظه هاییه که بهش می گم لحظه های زنده ... لحظه ای که مثل بچه ها خوشحالی ... الکی خوشی ... به هیچی فکر نمی کنی جز اون لحظه ... حسی تو اون لحظه هست که آنقدر ساده و آرامش بخش و شادی آوره که نمی شه توضیحش داد .. بس که ملموسه نمی شه توضیحش داد

لحظه های دیگه ای هم یادم هست .. تابستان امسال با دوستم حمید رفته بودیم شمال .. ساعت 12 شب می خواستیم از رشت برگردیم تهران ... تنها اتوبوسی که برمی گشت تهران برای ساعت سه بود و ما هیچ جایی نداشتیم که بریم و بشدت خسته بودیم ... به ناچار تو باغچه جلوی یه هتل رو چمن دراز کشیدیم ... اونجا چندتا کارگر هم بودن ... ما کنار اون کارگرها خوابیدیم ... ساکامون رو گذاشتیم زیر سرمون و به آسمان زل زدیم ... حس خوبی بود تو شهری که نمی شناختیم و میون آدمهایی که نمی شناختیم پنهان شده بودیم ... برامون مهم نبود از دید آدمهایی که از هتل میومدن بیرون چطور بنظر می رسیدیم.....کسی مارو نمی شناخت و راحت بودیم ...

بازم هست .... چند ماه قبل که رفته بودیم خراسان جنوبی ... فکر می کنم تایباد بودیم ... صبح بود ... هوا سرد بود ... وقتی هوا سرده پوست آدم آفتاب رو با ولع جذب می کنه ... من کنار پنجره اتوبوس نشسته بودم .... تو پالتو گرمم فرو رفته بودم .... بیرون بیابون بود که از برف پوشیده شده بود ...پوستم با لذت تمام آفتاب رو می بلعید ... جرعه جرعه چای داغ رو می دادم پایین ...موسیقی سنتی هیجان آوری هم از ضبط ماشین پخش می شد که حس فضا رو کامل می کرد ... بیابون سفید و ساکت


Image and video hosting by TinyPic

چی تو این تیپ لحظه ها هست ؟ آرامش .. لذت از زندگی ... خوشحالی از اینکه زنده هستی ... درک اینکه داری نفس می کشی و واقعا زندگی می کنی ..... هرچی هست لحظاتیه که نیروهای عجیب و شادی آوری در تو بیدار می شوند ... دردها و استرس ها و پرسش هات آزاد می شن ...... به امتحان هفته آینده ...به دعوایی که دیروز کردی ... به پنج سال دیگه...یا پولی که تا آخر ماه باید بدست بیاری تا فلان کار رو بکنی فکر نمی کنی .... به هیچی فکر نمی کنی چون اون لحظه زندگی کنارته و نباید فراریش بدی................

ممکنه خیلی وقتها فرصت سفر یا اتفاقی مسرت بخش پیش نیاد ولی همیشه می تونیم کاری کنیم که نیروهای درونمون سازگار بشن ... می تونیم نذاریم خیلی از حس ها وارد بشن و اجازه بدیم خیلی از حس ها خارج بشن ..... هیچی تو این زندگی جز خود زندگی ارزش نداره......من برای خودم و برای همه این لحظه ها رو آرزو می کنم .........لحظه هایی که بیشتر زنده ایم ......................


+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:40 توسط بهزاد ریاضی |