اگه بری کلاس خوشنویسی برای اینکه خطت بهتر بشه وقتی تو خیابون یه پیرمردی ازت می خواد که براش یه آدرسی رو بنویسی تو اون لحظه که داری آدرس رو می نویسی هم داری تمرین خط می کنی ............... اینو یکی از استادامون می گفت ........
راست می گفت ...... اون لحظه که داری آدرسو برای پیرمرده می نویسی سعی می کنی "ی" رو طوری بنویسی که تو کلاس بهت یاد دادن ... سعی می کنی "ی" رو بکشی .... سعی می کنی "ن" رو طوری بنویسی که استاد خط گفته زیباتره ............ وقتی داری فهرست کار روزانه ات رو می نویسی هم داری تمرین خط می کنی
اگه بری باشگاه برای اینکه عضلاتت قوی بشن وقتی از بازار خرید می کنی و کیسه ها رو بلند می کنی روی عضلاتت متمرکز می شی و احساس خوبی می کنی .. اون لحظه هم داری تمرین می کنی
................. می دونید می خوام چی بگم ؟ ........ می خوام بگم اگه آدم بخواد یه چیزی تو زندگیش بهتر بشه و یه قدم برداره خیلی چیزای دیگه تبدیل می شن به وسیله ای تا اون چیز بهتر بشه .....
چه بهتر که اون چیز خود زندگی باشه ... اگه بخوایم زندگی مون بهتر بشه خود زندگی به کمکمون میاد ...... کافیه قدم اول رو برداریم ... مثل باشگاه رفتنه دوتا دنبل که بزنی می بینی یه جاهایی تو ماهیجه هات تحریک می شن و هر جای دیگه باز این احساس رو کردی لذت می بری که یه کاری رو شروع کردی
برای بهتر شدن زندگی باید تمرین تحریک احساسات رو انجام بدیم .... باور کنید هر لحظه زندگی تبدیل می شه به وسیله ای که بیشتر احساساتت رو تحریک می کنه و بیشتر احساس مفید بودن و زندگی کردن می کنی ................................
یه روز ظهر داشتم تو یوسف آباد می رفتم خونه یکی از دوستام .... دیدم یه دختر عقب افتاده ای سر یه کوچه ایستاده و می ترسه از کوچه رد بشه ... بهش که رسیدم گفت : آقا یه گربه سیاه زیر اون ماشینه ... من می ترسم از کوچه رد بشم می شه باهام بیاین ؟؟
من گفتم : گربه ترس نداره .. اگه ازش نترسی اون از تو می ترسه .... من اینجا می ایستم تو خودت تنهایی رد شو ..... من مواظبتم
دختر رد شد ... از گربه نترسید .... وقتی رسید ته کوچه برگشت و خندید .
آخ ... اونقدر این صحنه زیبا بود که هر وقت یادش می افتم حتی الان که دارم می نویسم حس آرامش بهم دست می ده .....
بیشتر از این مسئله شاد می شم که وسیله هایی رو می بینم که به کمکم میان تا زندگی قشنگتر بشه ....
فقط یه چیز تو زندگی ارزش فکر کردن داره اونم خود زندگی ... منظورم خود خالص زندگی ... رسیدن به آرامش
تو مثل مقنی ها می مونی ... تاحالا یه مقنی دیدی ؟ وقتی از چاه میاد بیرون سر و پاش از کثافت سیاهه و یه سطل کثافت هم همراهشه و نمی تونه کاری کنه که همه جا رو گند برنداره ....
این سطل رو تو هم بهمراه داری ... تقریبا همیشه ...
تو یه سفر که همه چیز خوبه اما همش نق می زنی که چقدر راه طولانیه یا چرا شب رو باید تو این اطاق کثیف بخوابیم یا کی برمی گردیم.......
تو یه روز خوب که دلیلی برای خوشحال نبودن نیست اما تو مدام از اینکه چقدر از آدمها بدت میاد حرف می زنی از اینکه لباسم بهم نمی یاد یا اینکه وقتی ریش داشتم بهتر بودم و .....
توی یه گفتگوی ساده ... هیس ساکت الان می شنوه ... یکم یواشتر ... می فهمه داریم درموردش حرف می زنیم .... بلند نگو .... چی ؟ بلندتر بگو .... نه به این بلندی !!! اشاره نکن ... اشاره کن ... آخ خیلی بد شد کاش اشاره نمی کردی !!
.................... در کل تو زندگی همیشه این سطل لعنتی همراهته دوست من ... هیچ لحظه ای شادت نمی کنه ... هر چیزی می تونه تورو اذیت کنه و حرص بده ... از خودت بدت میاد وقتی تو آینه خودتو نگاه می کنی ... هیچوقت این امکان وجود نداره که یه نفربیاد پیشت و با حال بهتری از پیشت بره .... همیشه فکر می کنی چیزی هست که اگه به اون برسی همه چیز حل می شه ... اگه بهش برسی هیچی عوض نمی شه ... اگه بهش نرسی هرچی بدبختی کشیدی و خواهی کشید علتش همونه که بهش نرسیدی ....
آرامش برای تو معنی نداره چون زندگیت بسته به چیزیه که شرایط بوجود میاره .......... هیچوقت نمی گی اگه این بده بجاش اون خوبه و اگه به اون فکر کنی این هم اونقدر بد نیست ... همیشه می گی چرا این بده ؟ و اگه این بده پس همه چیز بده !!
هیچوقت بفکر عوض کردن شرایط نیستی همیشه فقط بفکر اینی که چرا شرایط اینجوریه ...................
یه روز می میری ... در حالی که مثل همیشه اخمو هستی ... مثل همیشه از اینکه ظاهرت زیاد جالب نیست استرس داری مثل هر روز حال سه چهار نفر رو گرفتی .. مثل هر روز نخواستی به زنت لبخند بزنی یا بچه ات رو ببوسی ............... نخواستی دنیا رو قشنگ کنی .... نتونستی .... نخواستی ... قلبت می ایسته و می افتی تو همون چاه خلا که ازش اومدی بیرون فقط یکم بیشتر گند به دنیا زدی .... همین
ای کاش مغنی بودی ...... آنکه کار او غناست ای کاش دنیا رو زیباتر می کردی ...
مغنی بیا چنگ را ساز کن
به گفتن گلو را خوش آواز کن
مغنی بیار آن نوای غریب
نو آیین تر از ناله عندلیب
یه داستانی از مولوی هست که خیلی دوستش داشتم ........
یه مردی گاوشو می ذاره تو طویله و می ره می خوابه ... نصفه شب یه شیر میاد تو طویله و گاو رو می خوره و می شینه که غذاش هضم بشه ..... مرده شب دلش برای گاوش تنگ می شه و تو تاریکی می ره تو طویله و شروع می کنه به دستمالی کردن یال و کوپال شیر (به خیال اینکه این گاوشه)
شیر با خودش می گه در زمان تاریکی مردم در مقابل شیر هم گستاخ و بی پروا می شن
....................... خیلی اوقات که یک نفر بهم توهین می کنه برای اینکه خودمو آروم کنم با خودم می گم بهزاد ناراحت نشو این بابا تو تاریکی جهل خودش بسر می بره ...........
در اینکه من همون شیر هستم البته شک دارم اما در اینکه خیلی اوقات آدمو گاو فرض می کنن نه !!
وقتی غمگینی به خودت روحیه می دی و لبخندی حتی بزور می زنی می خوای روحیه ات عوض بشه می خوای یه چیز دیگه ای بپوشی .... یه وقتهایی از کارهایی که کردی پشیمون می شی و می خوای دیگه اون آدم نباشی ..می خوای دوربندازی ... یه وقتهایی حس می کنی چندان با خودت مهربون نبودی و یکمی باید بیشتر بخودت برسی .. وصله می زنی ( مثل شلواری که کهنه نشده فقط سر زانوش رفته و با کمی سلیقه دوباره روبراه می شه ) یه وقتهایی احساس می کنی وقتی به این نتیجه می رسی که دوتا کارو با هم بکنی دوتا حس خوب تولید می شه که مکمله ( مثل آواز خواندن و کلاس فرانسه رفتن) درست مثل ست کردن ...
_ چقدر تیشرتت به شلوارت میاد
_ ممنون هردوشونو دوساله دارم ولی تاحالا باهم نپوشیده بودم ... دیشب یکدفعه حس کردم بهم میان
....................................
دیدید چه جالبه وقتی یه نفرو می بینید که داره با خودش حرف می زنه یا به خودش روحیه می ده ؟یا از حرکاتش می فهمید در عین تنهایی تنها نیست ؟
نمی دونم چرا وقتی یکی رو در این حال می بینیم خندمون می گیره و طرف هم خنده اش می گیره و خجالت می کشه .... شاید واسه این که تو دلمون می گیم ... اااا پس تو هم تنها نبودی صداشو درنمی آوردی ؟؟؟ و اونم صدای دلمونو می شنوه و با خودش می گه تازه شدم مثل تو !!
....................................
یه اتفاق جالبی دو سال پیش برام افتاد .... ساعت 11 صبح از میدون انقلاب داشتم می رفتم سمت دانشگاه هوا ابری بود ... چتر آورده بودم....یکدفعه به کلم زد یه روز سنت شکنی کنم و کلاس صبح رو بپیچونم و بجاش برم سینما ... شاید تاثیر هوای بارونی حس کلاس رفتنو ازم گرفت....
فقط یکنفر تو سالن نشسته بود که اونم من ندیدم ... چون رفته بود پایین ( یعنی کمرش رو نشیمنگاه صندلی و کله اش رو تکیه گاه بود) .... من فکر کردم تو سالن تنهام ( در صورتی که چند ردیف عقب تر تو آکس من اون یارو نشسته بود) ...... یه جای فیلم ( فیلم باغ فردوس 5 بعدالظهر) بارون می اومد .. رضا کیانیان و لادن مستوفی چتر نداشتند و زیر بارون داشتن خیس می شدن ... به کلم زد حالا که تنهام یکم مسخره بازی دربیارم و با خودم حال کنم ...آدم مسخره وجودم به کلم زد که یه کاری کن یکم بخندیم .. اونا چتر ندارن تو که داری.... بازش کن .... چترم رو باز کردم و گرفتم بالای سرم
اون یارو که دیدشو به پرده از دست داده بود گفت : آقا چترتو ببند !
جا خوردم و برگشتم و تازه متوجه شدم این مدت تنها نبودم ... خنده اش گرفته بود ... منم خندیدم و خجالت زده چترمو بستم ...
