قطعا آدم احساس بدی پیدا می کنه وقتی تو محیطی قرار می گیره که آدمهای اون محیط به زندگی زشت و خالی از ظرافت خو پیدا کردن و از اون راضی هم هستن اونوقت تو می خوای بهشون حالی کنی زندگی چقدر می تونه ارزشمند تر و انسانی تر باشه ... این حالی کردنه خیلی سخته .. انگیزه ات رو از دست می دی وقتی دلت برای کسایی می سوزه که خودشون دلشون به حال خودشون نمی سوزه .... قصه خودم نیست قصه یکی از بهترین رفیقامه ...
وقتی فیلم (...) پخش شده بود دوستم واقعا زجر می کشید .. زجر می کشید که
چرا این مردم دست بدست هم دادن تا بردن آبروی یکنفر بعد وسیعتری بگیره ..
انگار نه انگار اون هم خواهر یکیه .. دختر یکیه ..
دوستم که معلمه می ره سر کلاس و به بچه ها می گه که بردن آبروی یکنفر چقدر زشته .. با اندوه .. با غمی که سنگین بوده ( چون برادر طرف رو می شناخته و دائم از خودش می پرسیده برادرش الان چه حالی داره ؟) ....... یکی از بچه ها می گه : آره آقا .. خود دختره هم آخر فیلم گریه می کرد ... و همه می زنن زیر خنده .................. اما اینجای قضیه ناراحت کننده نیست ... وقتی میاد دفتر می بینه معلم ها (آنهایی که باید به بچه ها یاد بدن ) دارن فیلم رو با هم می بینن .. یکی می گه خوب تیکه ایه و اون یکی می گه برام بولوتوثش کن !!!
............... آخ دوست من می دونم چقدر یه وقتایی سنگین می شی ... از محیطی که توشی و کوچیکه ... اما مگه می شه آدم طالب خوبی باشه و خدا تنهاش بذاره ... من تو همون شهر کوچیک .. تو خونه تو کلی زیبایی دیدم و کلی چیز یاد گرفتم ...
سیوان خیلی وقته یه نامه برات نوشتم اما چون می خواستم نامه همراه
چندتا عکس باشه و هنوز فرصت نکردم عکسهارو چاپ کنم نامه ات مونده رو میزم
...
تو عروسیت من و محسن کنار هم ایستاده بودیم که محسن گر یه اش گرفت ... بهم گفت سیوان خیلی آدم خوبیه .. خیلی براش خوشحالم .. آدم خوب خیلی کم شده
راست می گفت ادم خوب خیلی کم شده ... خوشحالم که یکیشون دوست منه .. بقول خودت داداشمه !
نیرویی که در تو هست قوی تر از نیروی کل دنیاییست که دور و برته اینو یادت نره .. همیشه امیدوار باش ..
..... بعد می بینی جلوی پیرزن چروکیده سیاهی نشستی که چاقوی زنگ زده زشتی رو عمود تو کاسه آب گرفته
تو فقط برای کنجکاوی اومده بودی ... اما پیرزن چاقو رو از کاسه آب درمیاره و با دست چپ که روش یه ضربدر خالکوبی شده بهت اشاره می کنه و می گه بیا جلو .... دست چپشو طوری آماده می کنه انگار می خواد بگه هندونه به شرط چاقو شعار نیست بلکه حقیقت داره !
باید فرار می کردم اما جو خیلی سنگین بود .. پشت گردنم یخ کرد ... مثل زمانی که می خواستم آمپول بزنم و مامانم وعده می داد که اگر گریه نکنی برات پاستیل کشی و پفک می خرم به خودم روحیه دادم که هیچی نمی فهمی زود تموم می شه ..... اصلا درد نداره
پیرزن کف دست چپش رو رو سرم گذاشت و ته چاقو رو ( نه نوکشو ) با دست راست رو سرم حرکت می داد و می گفت : بوبوبوبوبوبوبو ... بو ... بوبوبوبوبوبو ... بو
با خودم تو حالت گیجی گفتم مثل یه دستگاه فلزیاب می مونه .... بوبوش که قطع شد گفتم ... آره پیداش کرد همون نقطه ایه که باید چاقو بخوره !!!
ولی هیچ اتفاقی نیافتاد ... داشتم پس می افتادم ... گفت : چرا اومدی ؟ شروع کردم به پرت و پلا گفتن : تو تصمیم گیری هام دچار تردید می شم و ... !!! هیچی از حرفم نفهمید ... گفت : سرت درد می کنه ؟ گفتم نه
گفت : زندگی ات پر گره است می خوای بازشون کنم ؟ گفتم : نه بزارید بسته بمونه !
وقتی از اون خونه تاریک اومدیم بیرون انگار دنیارو بهم داده بودن .... داریوش گفت یکی دیگه هست که اسمش عربعلیه بریم اونم ببینیم .... گفتم باشه ولی اگه باز چاقو تو کار باشه من نیستم ....
جلوی یه خونه یه پیرمردی نشسته بود .. خودش بود با چشمای ریز و کلاه نمدی.. نزدیک 80 بود ....
از ترس ایندفعه داریوش رو فرستادم جلو ... به نوه اش در گوشی گفت یه چیزی بیاره ... چاقو رو که تو دست نوه اش دیدم به داریوش با سر اشاره کردم که بزنیم به چاک .... پریدیم تو ماشین و د در رو ....
نتیجه گرفتم سری که درد نمی کنه هرچی هم که صاحبش کنجکاو باشه روا نیست که چاقو توش بره !!
چند ساعت کار پر مشقت ( چون باید طوری بخیه زده می شد که گوشت له شده از دست جدا نشه ) و چیزی حدود 30 چهل تا بخیه .... دست باندپیچی شد و خدا خواست که عفونت نکنه ...
... گذشت ... وقتی باندها باز شدن و پسر انگشتهاشو باز و بسته کرد .. مادرش باز هم گریه می کرد چون دیگه لازم نبود انگشتها رو قطع کنن ...
امروز 7 مهر برادرم 29 سالش شد ... دکتری که خیلی بهش افتخار می کنیم ...
_ من دوستت دارم ... با خودم درگیرم ... بیا همدیگرو فراموش کنیم ... من عاشقتم ولی باید همدیگرو فراموش کنیم .....
ده بار با دختر خاله اش تماس گرفت و بیست بار ازم پرسید چقدر از شارژش مونده
_ می خوای باش ازدواج کنی ؟ نه .. نمی دونم .. دوسش دارما ... می خوام از فکرش بیام بیرون
_ اگه می خوای بیای بیرون چرا پولتو هدر می دی ؟ مگه 150 بیشتر می گیری ؟ سه تا شارژ تموم کردی شد 135 تومن .. دوتا 12 تومن هم 24 تومن رفت و برگشتت می شه ..شد 111 تومن ... ماهی یه بار میای خونه ؟
_ نه دو هفته یه بار
_ پس انداز هم می کنی ؟
_ آره ... آخه هر چند وقت یه بار گوشیمو عوض می کنم ...از پارسال تا حالا پنج تا گوشی عوض کردم.... می خوام سامسونگ بخرم ازین جدیدا مثل کامپیوتره نقشه هم داره .. یعنی مثلا تو راه بهت می گه کجای راهی .. رفیقم گفته حواست باشه چینی بهت ندن ... چینی زیر دکمه هاش سفیده ولی فابریکش سفید نیست .. رفیقم گفته ......
_ نمی خوای یه ساندویچی از خودت داشته باشی ؟مثلا ده سال دیگه ؟
_ چرا .. می خوام ... ا .. ببخشید ... دختر خالمه ....
بعد از دوساعت صحبت کردن گفت : خوب می گفتی .......
ولی من دیگه حال صحبت کردن نداشتم .. پرسیدم : چقدر مونده تا مشهد ؟ گفت دوساعت
چشممو بستم و سرمو تکیه دادم به شیشه
گفت : شرمنده ... شارژ ندارم ... گوشیتو می دی یه زنگ بزنم
با چشم بسته گفتم : خرابه
... برای پایان نامه باید به توس می رفتم .... ... از توس که به مشهد برگشتم یاد دوستای کاریکاتوریستم تو بجنورد افتادم عباس و داریوش ... یادم افتاد که عباس از چندتا جن گیر برام گفته بود و وسوسه شدم از سر کنجکاوی حتما برم پیششون ... داستان بجنورد و سه تا جن گیر باشه برای پست بعدی .....