تبليغاتX
مالچیک

تو این دوهفته واقعا متعجب شدم از این رو یی که صبر و تحملم داره ... واقعا از رو نمی ره ...

بعضی شبا اونقدر ایستاده کار می کردم راه می رفتم و رو نقشه ها فکر می کردم که پاهام بی حس می شدن و تعادلم رو از دست می دادم ... ولی بالاخره تموم شد .. یه ماکت یک پنجاهم هم از کار ساختم و مهندس هم اونقدر از کار ایراد گرفت و اونقدر من اصلاح کردم که جایی برای ایراد گرفتن نموند ... وقتی عینکشو می گذاشت رو نوک دماغش و سرشو نزدیک می کرد تو دلم می گفتم تورو جون مادرت دیگه ایراد نگیر پیرم کردی ... بعد مهندس می گفت : بیا یه کاری بکنیم ...(این بیا یه کاری بکنیم یعنی دوباره یه کاری رو تکرار کنیم ) و من یه نفس عمیق می کشیدم و می گفتم : هرچی شما صلاح می دونید ....

ولی من این پیرمرد رو دوست دارم چون واقعا حوصله اش از اصلاح کردن و دوباره کاری سر نمی ره و هر بار هم کار بهتر از دفعه قبل می شه ....

تو آخرین لحظات کار .. مهندس گفت چه خوب می شد اگه یه کاور شیشه ای رو ماکت می ذاشتیم که گرد و خاک روش نشینه ( با خودم گفتم نخیر انگار این کار تموم نمی شه ) باشه آقای مهندس براتون می سازم ... پلکسی .. کاتر .. چسب .. مگه این کاتر کوفتی پلکسی ها رو می برید ؟ تمام دستم تاول زد بس که کاتر کشیدم ... آخرش کاور حاضر شد ... مهندس یه نگاهی بهش انداخت .. یکم راه رفت بعد عینکش رو گذاشت رو نوک دماغش و سرشو برد نزدیک و گفت : بیا یه کاری بکنیم .. یه کاور دیگه بساز .. با پلکسی قطورتر .. تمیز تر .. محکم تر .. شایدم سفارش بدیم با لیزر برامون دربیارن بهتر باشه ....

من که داشتم از حال می رفتم گفتم آره با لیزر بهتره ... رفتیم پامنار سفارش دادیمو روز بعد من رفتم که کارو بگیرم  ..... روز بعد وقتی کاور حاضر شد از شانس بد من هزینه اش تنها سه هزار تومن از کل پول توی جیب من کمتر شد .... خدایا چطوری ببرمش ... تنها راهی که با سه هزار تومن بفکرم رسید موتور بود ... فکرشو بکنید یه باکس بزرگ شیشه ای با موتور که یه وجب جا واسه نشستن داره .. یارو موتوریه پیشنهاد داد کاور رو بذارم رو سینه ام و به عقب خم بشم ...  خودش هم به حالت ایستاده موتور رو می روند که جا باز بشه.. یک اوضاعی بود مثل نمایش دیوار مرگ پارک ارم (تصویر 1 ) فکرشو بکنید از پامنار به گیشا با  یه باکس شیشه ای رو سینه و به عقب خم شده روی موتور که با هر سرعت گیری یه متر می پره بالا ... به توحید که رسیدیم کمرم داشت می پکید ... داد زدم نگه دار داغون شدم ... گفتم اینجوری نمی شه کمرم داغون شد ... اینجا جناب موتوری پیشنهاد دوم رو مطرح کردن که از اولی راحت تر ولی بسیار مضحک بود طوری که باعث نشاط رانندگان اتوبان چمران در ادامه مسیر شد ... ایندفعه خودم رفتم داخل باکس و از بیرون با دستم نگهش داشتم (تصویر 2 ) و از داخل اون فضای شیشه ای به راننده ها  که یکنفر تو آکواریوم رو می دیدند لبخند می زدم !

وقتی مهندس دسته چکشو در آورد نفس راحتی کشیدم که بالاخره این پروژه تموم شد ... وقتی می خواست چکو بنویسه ازم پرسید مهندس ریاضی اسم کوچیکت چی بود ؟ گفتم بهزاد و تو دلم کلی کیف کردم چون بار اولی بود که کسی مهندس رو نه برای اسکل کردن که بمعنای واقعی درموردم بکار می برد !

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:30 توسط بهزاد ریاضی |