چند سال پیش شاهد یه صحنه بی نظیر بودم که تو اون حال یکی از همین موتوری های مردم آزار بصورت حماسی گرفته شد .....
یه زن جوونی داشت با پسرش را می رفت که یه موتوری محکم زد پس کله پسربچه و در رفت ... پسره شروع کرد به گریه کردن ... مادرش گفت همین جا بمون و دوید دنبال موتور ... من بچشم خودم دیدم که اون زن تبدیل شد به یه یوزپلنگ ماده که می دوید ... وقتی میگم می دوید یعنی می دویدا !!!! یکدفعه چنگ انداخت به پیراهن موتوری و از پشت گرفتش و انداختش رو زمین چپ و راست می خوابوند تو گوشش ... می زدا !!!
موتوریه واقعا شوکه شده بود .. انگار یه قمه کرده باشن تو قلبش نفس نفس می زد و چشمهاش از کاسه داشت می زد بیرون و بریده بریده می گفت : غ غ غ غل غل غل غلط کردم گ گ گ گ گ ... خوردم
صحنه واقعا حماسی بود ..... وقتی زنه ولش کرد تا چند دقیقه همون جا خشکش زده بود ...........
آره ... پشت هر زنی یه یوزپلنگه ....... زنها تحملشون خیلی زیاده .... شاید همین زن خاطره من تو خونه کلی گوشت تلخی از شوهرش ببینه و هیچی نگه ولی یه حساسیت هایی زنها دارن که اگر انگولک بشه اون یوزپلنگ بیدار می شه ( مثل علاقه عمیق مادر و فرزندی که مثل دم شیری می موند که موتوریه باش بازی کرد)
....... و درست مثل کارتون دیجیمون که یه موجود کوچولوی دوست داشتنی تبدیل به یه هیولا می شد همون جوری می شه ....
چنین گفت زرتشت (نیچه) : به سراغ زنها می روی دیجیمون را فراموش نکن !!
یاد یه خاطره افتادم ... یه زمانی بود که ما تو یه ساختمون 5 طبقه زندگی می کردیم تو خیابون آفریقا ... موقعی که تازه رفته بودم کلاس اول دبستان ... اون روزها دقیقه هاشم یادمه ... خیلی آسیب پذیر بودم ... آدمها خیلی بزرگ بودن و زمخت و من از خیلی چیزا رنج می بردم و می ترسیدم ...
ما طبقه چهارم بودیم.... همسایه زیری (طبقه سوم) دکتر شناخته شده ای بود که تلویزیون هم مدام نشانش می داد ... زنش خیلی مهربون بود ...51 سالش بود .. از کجا فهمیدم ؟ یه روز که جلو ساختمون فوتبال بازی می کردیم زنش اومد جلو و گفت : آهای آقا پسر یه پاس بده تا منم یه گل بزنم ... من بهش پاس دادم اما وقتی اومد شوت بزنه شوهرش که ماشین رو پارک کرده بود رسید و با ترشرویی گفت : خجالت بکش 51 سالته ... زن هم که از شرم سرخ شده بود توپ رو ول کرد و سرشو انداخت زیر و رفت .....
زن مهربونی بود ... چهره شکسته ای داشت و هر وقت منو تو آسانسور می دید لبخند تلخی می زد و می گفت: به مامان سلام برسون
همیشه صدای عربده های شوهرش رو می شنیدم و احساس می کنم اون چهره شرمنده و لبخند تلخش به این خاطر بود که می دونست همه می دونن شوهرش همیشه در حال داد زدن و فحش دادنه .....
یه روز صبح داد و فریاد طوری شدید شد که منو کشوند به راه پله ..... از پاگرد دیدم که از خونه زد بیرون شوهرش می زدش ... وای خدا چقدر صحنه وحشتناکی بود ... لبام می لرزید از دیدن این صحنه ... کف زمین نشسته بود و کتک می خورد بدون هیچ اعتراضی ... شوهرش از زدن که خسته شد شروع کرد به فحش دادن .... زن گر یه کرد و آروم گفت : بهم فحش نده ....
صداش آنقدر آروم بود که مطمئنم هیچ کس نشنیدش
این صدا هیچوقت از حافظه ام بیرون نمی ره ... هنوزم نمی فهمم چرا بعضی ها تمام انرژِیشون رو می ذارن تا داغون ترین صحنه ها رو بوجود بیارن ...... دوست داشتن اینقدر سخته ؟
یه آدم قدرتش در برابر ضربه های جسمی می تونه غیرقابل باور باشه ... اما یه تلنگر که به روحت بخوره داغونت می کنه ............
نمی خواستم این پست رو بنویسم اما شد ... با تلفن حرف می زدم که خط رو خط افتاد و انگار همون صدا بود .................................... ای بابا