تبليغاتX
مالچیک - دروغ خیلی بده !!
مادرم مدیر یه دبیرستان دخترانه بود .... معمولا منو با خودش می برد دبیرستان ... کلاس اول دبستان بودم .... یادمه چه اتتفاقی افتاد که دیگه منو با خودش نبرد اونجا

یه روز یه بازرس از اداره می خواست بیاد بازدید ... یکی از خانمها که فکر کنم مسئول پرورشی بود و خط خوبی داشت مشغول نوشتن خیر مقدم با رنگ قرمز روی یه پارچه سفید بود .... پارچه تو نمازخانه پهن بود ... تلفن اون خانم رو می خواست که از نمازخانه خارج شد ..... با خودم گفتم من که تازه تمام الفبا رو یاد گرفتم و سواد دارشدم پس می تونم قبل از اینکه اون خانم برگرده پارچه رو تمومش کنم تا خوشحال بشه ......... یکمی که گذشت تازه متوجه شدم خطم اصلا خوب نیست !!

پارچه رو مچاله کردم و انداختم پشت یه کمد ... رو نوک پام ایستادم و قوطی رنگ و قلمو رو هم خواستم بذارم بالای کمد که قوطی محکم خورد توی سرم و افتاد رو زمین و درش باز شد .... درشو بستم و اون رو هم انداختم پشت کمد و در رفتم ....... ( در این صحنه یه مقدار رنگ قرمز ریخته بود روی سرم بدون اینکه متوجه باشم!)

نمی فهمیدم چرا هرچی قسم می خوردم که من نمی دونم پارچه کجاست کسی باورش نمی شد ...... غافل از کله قرمزی که خودش کلی حرف برای گفتن داشت بدون اینکه نیازی به توضیح اضافه باشه ...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:0 توسط بهزاد ریاضی