می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
......
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا ازین پس نکند یاد وصال
......
یه وقتهایی کارد به استخون می رسه ...... هر چند احساس می کنم نفسم سنگین شده اما بی خیال این نیز بگذرد !.....................ای بابا...... فکر کنم امروز پدربزرگم باید بهم می گفت آدمیزاد به امید زنده است تا عمیقا بفهمم چی می گه !